دوشنبه 17 فروردین 1388

حئییف او سئوگییه...

   نوشته شده توسط: یعقوب صدیق جمالی    

او یالانچی ایللر گونه دیمزمیش

گول وئردیم وئردییم گوله دیمزمیش

گوزومده چاغلایان سئله دیمزمیش

حئییف او سئوگیه او محبته.

بیر دفعه اوره کدن گوله بیلمدیم

کونلومو کیمسه یه وئره بیلمه دیم

سندن باشقاسینی سئوه بیلمدیم

حئییف او سئوگیه او محبته.

سن سیز گئجه لریم یوخو بیلمه دی

ایچیمده آلیشان آهی بیلمدی

من بیلدیم سن بیلدین چوخو بیلمدی

حئییف او سئوگیه او محبته.

اوزومون اوزومدن آجیغیم گلیر

دوستلاریم کدرلی دوشمنیم گولور

اولن سئوگیمیزه یازیغیم گلیر

حئییف او سئوگیه او محبته.

(نصرت کسمنلی)


شنبه 15 فروردین 1388

نامه ای به خدا 1

   نوشته شده توسط: یعقوب صدیق جمالی    

این بار پیامبری بفرست که فقط

گوش کند. 


پنجشنبه 13 فروردین 1388

نوستالژی 2

   نوشته شده توسط: یعقوب صدیق جمالی    

امشب بازم از اون شب های خیلی بد بود برام. نمی خوام خصوصی اش کنم ولی زیادی دلتنگ بودم. یه جایی یه دوست همدرد این را امانت گذاشته بود منم آوردمش اینجا. شاعرش را نه اون معرفی کرده بود و نه من می تونم. هر کیه و هر کجاست دمش گرم.

دلا ،تا باغ سنگی، در تو فروردین نخواهد شد


به روز مرگ، شعرت، سورة یاسین نخواهد شد


فریبت می‌دهند این فصل‌ها، تقویم‌ها گل‌ها


از اسفند شما پیداست، فروردین نخواهد شد!


مگر در جستجوی ربّنای تازه‌ای باشیم


وگرنه صد دعا زین دست، یك نفرین نخواهد شد


مترسانیدمان از مرگ، ما پیغمبر مرگیم


خدا با ما كه دلتنگیم، سرسنگین نخواهد شد


به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله‌ور در باد،


بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد
!


پنجشنبه 13 فروردین 1388

نوستالژی 1

   نوشته شده توسط: یعقوب صدیق جمالی    

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

                                                                                               دکتر علی شریعتی


یکشنبه 9 فروردین 1388

بدون شرح یا یک بهاریه ی زهر آلود!!!!

   نوشته شده توسط: یعقوب صدیق جمالی    

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت.

 

آن قدر شمس بمان

 تا من مولانا شدن را بیاموزم ...


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic