تبلیغات
گروه تئاتر کتل تبریز - در فراق فرهاد
دوشنبه 24 بهمن 1384

در فراق فرهاد

   نوشته شده توسط: حمید بالغ    نوع مطلب :

نمایشنامه تک پرده ای ●

نوشته : ناصح کامگاری

نمایشنامه حاضر نخستین بار به کارگردانی نویسنده در بهمن هفتاد و هفت در جشنواره سراسری فجر(با بازی محمود فتح الهی در نقش سیروس) اجرا شد و در آذر هفتاد و هشت با بازی الهام پاوه نژاد و محمد حاتمی با موسیقی و آواز اصغر وفایی در سالن چهارسوی تئاتر شهر به صحنه رفت. این نمایشنامه در سال هشتاد توسط انتشارات نیلا در مجموعه سی اسفند سال کبیسه به چاپ رسیده است.

شخصیت‌ها: فرخنده  - سیروس هر دو بیست و هشت تا سی سال سن دارند

صحنه: زیرزمین‌ خانه‌ای‌ قدیمی‌. روبرو در دو لنگة‌ چوبی‌ با چند پلة‌ منتهی‌ به‌ حیاط‌. یك‌ كرسی‌ و صندوقچه‌ای‌ قدیمی‌ در سمتی‌ وخمره‌ای‌ بزرگ‌ در سمت‌ دیگر. روی‌ كرسی‌ تعدادی‌ كتاب‌ و مجله‌ و روی‌ تاقچه‌ای‌ یك‌ گرامافون‌ قدیمی‌ به‌ چشم‌ می‌خورند. ازدیوارها ................

نمایشنامه تک پرده ای ●

نوشته : ناصح کامگاری

نمایشنامه حاضر نخستین بار به کارگردانی نویسنده در بهمن هفتاد و هفت در جشنواره سراسری فجر(با بازی محمود فتح الهی در نقش سیروس) اجرا شد و در آذر هفتاد و هشت با بازی الهام پاوه نژاد و محمد حاتمی با موسیقی و آواز اصغر وفایی در سالن چهارسوی تئاتر شهر به صحنه رفت. این نمایشنامه در سال هشتاد توسط انتشارات نیلا در مجموعه سی اسفند سال کبیسه به چاپ رسیده است.

شخصیت‌ها:
فرخنده
سیروس
هر دو بیست و هشت تا سی سال سن دارند
صحنه:
زیرزمین‌ خانه‌ای‌ قدیمی‌. روبرو در دو لنگة‌ چوبی‌ با چند پلة‌ منتهی‌ به‌ حیاط‌. یك‌ كرسی‌ و صندوقچه‌ای‌ قدیمی‌ در سمتی‌ وخمره‌ای‌ بزرگ‌ در سمت‌ دیگر. روی‌ كرسی‌ تعدادی‌ كتاب‌ و مجله‌ و روی‌ تاقچه‌ای‌ یك‌ گرامافون‌ قدیمی‌ به‌ چشم‌ می‌خورند. ازدیوارها ریسة‌ قیسی‌، فلفل‌، بامیه‌ و غیره‌ آویخته‌ است‌. روی‌ سایر تاقچه‌ها تعدادی‌ شیشه‌، كوزه‌ و دبّه‌ قرار دارند. لامپ‌ كم‌ نوری‌از سقف‌ آویخته‌ كه‌ كلید آن‌ كنار در ورودی‌ست‌ و نزدیك‌ آن‌، یك‌ آبكش‌ حصیری‌ به‌ دیوار نصب‌ شده‌. از قاب‌ در، تنة‌ درختی‌كهنسال‌ و پرتو غروب‌ نیمه‌جان‌ بر دیواری‌ آجری‌ دیده‌ می‌شود. صدای‌ خش‌خش‌ برگ‌ درختان‌ در باد شنیده‌ می‌شود.
چمدانی‌ گشوده‌ در وسط‌. فرخنده‌ پشت‌ به‌ در و كنار آن‌ نشسته‌، سر بر آرنج‌ نهاده‌ و چشم‌ها بسته‌ است‌. پس‌ از لحظاتی‌،سیروس‌ به‌ آرامی‌ از پله‌ها پایین‌ می‌آید. چهره‌ او دیده‌ نمی‌شود. پس‌ از مكثی‌ كلید چراغ‌ را می‌زند. لامپ‌ خاموش‌ شده‌ و صحنه‌حالت‌ نیمه‌ تاریكی‌ می‌یابد. سیروس‌ دست‌ كشیده‌، آبكش‌ حصیری‌ را برداشته‌ و جلوی‌ صورت‌ می‌گیرد. فرخنده‌ چشم‌ گشوده‌ و باتعجب‌ لامپ‌ خاموش‌ شده‌ را می‌نگرد. پیش‌ از آنكه‌ سر بچرخاند، سیروس‌ با گامی‌ از آخرین‌ پله‌ پایین‌ می‌پرد :

سیروس‌ : هوو ...
فرخنده‌ : (با جیغی‌ ترسناك‌) كی‌ ... كی‌ هستی‌؟
سیروس‌ : (با لحنی‌ ساختگی‌) بوی‌ آدمیزاد می‌شنفم‌.
فرخنده‌ : تو ...؟
سیروس‌ : دیو دیگ‌ به‌ سر، هوو ...
فرخنده‌ : (با تردید) صبر كن‌ ببینم‌ ...!
سیروس‌ : به‌ چه‌ جراتی‌ پا گذاشتی‌ تُو كُنام‌ من‌؟
فرخنده‌ : (مكث‌. ناگهان‌ با خوشحالی‌) وای‌ ... خودتی‌؟
سیروس‌ : تو چی‌؟ انسی‌ جنی‌، پری‌ یا حوری‌؟ هوو ...
فرخنده‌ : اِ ... بند دلم‌ پاره‌ شد ... (با لحن‌ ساختگی‌) اصلاً شما كجا، این‌جا كجا؟ پارسال‌ دوست‌ امسال‌ آشنا!
سیروس‌ : زبون‌ نریز كه‌ یه‌ لقمة‌ خام‌ منی‌.
فرخنده‌ : آدمخوری‌؟ نكنه‌ منو بخوری‌. (به‌ سوی‌ كلید چراغ‌ می‌رود.)
سیروس‌ : از گشنگی‌ نه‌ نا دارم‌ نه‌ نفس‌، كی‌ به‌ دادم‌ می‌رسه‌؟ (راه‌ او را سد می‌كند.) هیچكس‌.
فرخنده‌ : معلومه‌ خستة‌ راهی‌ ... چون‌ عوض‌ِ تنوره‌ مث‌ گرگ‌ زوزه‌ می‌كشی‌.
سیروس‌ : هوم‌ ...؟ گرگم‌؛ گرگم‌ و گله‌ می‌برم‌.
فرخنده‌ : (قلمی‌ از جیب‌ درمی‌آورد.) اكی‌، چوپون‌ دارم‌ نمی‌ذارم‌.
سیروس‌ : من‌ می‌برم‌ خوب‌ خوباشو.
فرخنده‌ : من‌ نمی‌دم‌ پشگلاشو.
سیروس‌ : خونة‌ خاله‌ كدوم‌ وره‌؟
فرخنده‌ : نه‌ اون‌وره‌ نه‌ این‌وره‌ ... همین‌وره‌ همین‌وره‌. (می‌خندد. با لحن‌ قصه‌گو) حالا كه‌ اومده‌ی‌ متین‌ و معقول‌ و مودب‌ بشین‌خاله‌ برات‌ یه‌ قصة‌ قشنگ‌ تعریف‌ كنه‌.
سیروس‌ : هوو ... چه‌ قصه‌ای‌؟
فرخنده‌ : (دوباره‌ می‌كوشد به‌ سوی‌ كلید چراغ‌ برود.) قصه‌ ... قصة‌ نخود نخودی‌ ...
سیروس‌ : اینو كه‌ فوت‌ آبم‌. (با حركتی‌ مانع‌ او می‌شود.) نچ‌، برای‌ نرم‌ كردن‌ دل‌ دیو، یه‌ قصة‌ بكر لازمه‌!
فرخنده‌ : خُب‌ خُب‌ ... حالا یه‌ قصة‌ بكر، قصه‌ای‌ كه‌ هیشكی‌ِ هیشكی‌ نشنیده‌؛ قصة‌ خودم‌.
سیروس‌ : هوم‌ ... این‌ هم‌ كه‌ تكراریه‌، تماتیكه‌ ...
فرخنده‌ : یكی‌ بود یكی‌ نبود، غیرِ خدا هیشكی‌ نبود. توی‌ یك‌ دیار دور كه‌ یه‌ ورش‌ كوه‌ بود یه‌ ورش‌ صحرا؛ یه‌ ورش‌ جنگل‌یه‌ ورش‌ دریا ... دختری‌ زندگی‌ می‌كرد ...
سیروس‌ : از قضا اسمش‌ هم‌ بود فرخنده‌.
فرخنده‌ : فضولی‌ موقوف‌!... این‌ دختره‌ توی‌ هفت‌ آسمون‌ یه‌ ستاره‌ هم‌ نداشت‌.
سیروس‌ : آخـی‌ ...
فرخنده‌ : سس‌ ... جونم‌ براتون‌ بگه‌؛ او فقط‌ یه‌ نفر رو داشت‌ ... اسمش‌؟ اسمش‌ ... حالا هر كی‌، كار نداریم‌.
سیروس‌ : آها آها ...؟
فرخنده‌ : خُب‌ بعله‌؛ یه‌ مرد بود ...
سیروس‌ : دور از جون‌ِ مرد.
فرخنده‌ : دیو حق‌ دخالت‌ در قصه‌ نداره‌.
سیروس‌ : فوتینا، بی‌ دیو قصه‌ معنی‌ نداره‌.
فرخنده‌ : حالا این‌ مَرده‌، كه‌ به‌ زبون‌ خودش‌ اعتراف‌ می‌كنه‌ نامرده‌ ... من‌ نمی‌گم‌ ها، من‌ فقط‌ می‌گم‌ بی‌معرفته‌، رفته‌ و سراغی‌از ما نگرفته‌. (پاورچین‌ به‌ سوی‌ كلید چراغ‌ می‌رود.) انگار نه‌ انگار كه‌ تُو این‌ شهر قشنگ‌؛ زیر این‌ لوح‌ كبود؛ یه‌ دختر خاله‌هست‌ با یه‌ دل‌ نُقلی‌ این‌ قدری‌، كه‌ گاهی‌ این‌ دل‌ِ ریزه‌ میزه‌ ... (خود را به‌ كلید چراغ‌ رسانده‌ و لامپ‌ را روشن‌ می‌كند.) برای‌پسرخاله‌ تنگ‌ می‌شه‌ ...
سیروس‌ : (با روشن‌ شدن‌ چراغ‌، آبكش‌ حصیری‌ را از جلوی‌ صورت‌ برمی‌دارد. با لحن‌ عادی‌) به‌ خیالم‌ مرد قصه‌ اون‌ یاروی‌دیگه‌ست‌ ... هه‌، بقیه‌ش‌ رو بلدم‌ ... اون‌وخ‌ دختره‌ با همون‌ دل‌ِ نازك‌نارنجی‌ دست‌ به‌ كار می‌شه‌؛ آهای‌ خاله‌ آهای‌خانباجی‌! دستم‌ به‌ دامنتون‌؛ مُردم‌ از تنهایی‌ دلم‌ پوسید ...
فرخنده‌ : (با لحن‌ عادی‌) جانا سخن‌ از زبان‌ ما می‌گویی‌ ...
سیروس‌ : ... آخه‌ كاموابافی‌ لیسانس‌ می‌خواست‌؟ ببینم‌ اصلاً رواست‌، منی‌ با این‌ متانت‌ این‌ وقار و وجاهت‌، گیسام‌ گوشة‌خونه‌ رنگ‌ دندونام‌ بشه‌؟ آخه‌ شوری‌ مشورتی‌؛ گاس‌ شووری‌ سایة‌ سری‌ ...!
فرخنده‌ : (دهن‌كجی‌ می‌كند. سپس‌) ببین‌ ... حالام‌ كه‌ بعد از عهد و بوقی‌ طرفدارات‌ رخصت‌ فرموده‌ند بیای‌ سر قوم‌ و خویشامنت‌ بذاری‌، نیش‌ و كنایه‌ نداریم‌ ها.
سیروس‌ : (در اطراف‌ زیرزمین‌ می‌چرخد.) درِ خونه‌ كه‌ چارتاق‌ بازه‌، تُو اتاق‌ها هم‌ كه‌ كسی‌ نیست‌، صدا هم‌ كه‌ می‌كنیم‌نمی‌شنوی‌، یكی‌ بیاد زار و زندگیتون‌ رو جارو كنه‌ چی‌ عروس‌ خانم‌؟
فرخنده‌ : (با اضطرابی‌ محسوس‌) اِ ... لابد مامان‌ رفته‌ در رو باز گذاشته‌. (مكث‌، با خنده‌) ای‌ بابا، دیگه‌ دزدهام‌ از خونة‌ ماروی‌گردونن‌.
سیروس‌ : شاید می‌دونن‌ نابترین‌ جنس‌ رو دیگرون‌ دزدیده‌ن‌!
فرخنده‌ : (پس‌ از مكثی‌، با شرم‌) اینقدر از اومدنت‌ جا خورده‌م‌ كه‌ ... خوبی‌ سیروس‌؟ نازی‌؟ اون‌ جغلة‌ آتیشپاره‌ت‌؟... كجان‌؟
سیروس‌ : این‌ بار تنهام‌.
فرخنده‌ : همچی‌ می‌گی‌ این‌ بار انگار سال‌ به‌ دوازده‌ ماه‌ این‌جایی‌. من‌ كه‌ یادم‌ نیست‌ كی‌ دیده‌مت‌. هووَه‌ ... نازی‌ آبستن‌ بود،بعله‌، دو سال‌ هم‌ بیش‌تره‌.
سیروس‌ : هیچ‌ معلومه‌ چه‌ می‌كنی‌؟
فرخنده‌ : بار و بندیل‌ می‌بندم‌.
سیروس‌ : تُو زیرزمین‌!؟
فرخنده‌ : (با خنده‌) نه‌ خُب‌ ... نیست‌ خیلی‌ از یادداشت‌ها و نوشته‌هام‌ این‌جان‌، بعد هم‌ یه‌ چند شیشه‌ مربا، چه‌ می‌دونم‌ قیسی‌مویز و اینجور چیزا سوا كنم‌ ...
سیروس‌ : (با اشاره‌ای‌ ضمنی‌ به‌ او) این‌ همه‌ خوردنیای‌ شیرین‌!؟ طرف‌ قند خونش‌ بالا نباشه‌ سكته‌ كنه‌ روی‌ دستت‌ بمونه‌؟
فرخنده‌ : (حرف‌ را برمی‌گرداند.) خوب‌ شد دیده‌مت‌. هوم‌ ...
سیروس‌ : اوامر؟
فرخنده‌ : به‌ نظر شما ... (یك‌ دو شیشه‌ ترشی‌ را نشان‌ می‌دهد.) اینا رو می‌ذارن‌ بارِ هواپیما كرد؟
سیروس‌ : دكی‌ ... نچ‌، حمل‌ ترشیجات‌ ممنوعه‌.
فرخنده‌ : اِ ... همین‌ یكی‌ دو شیشه‌ هفت‌ بیجار ...!؟
سیروس‌ : هر رقم‌ ترشیده‌؛ چه‌ آلو ترش‌ چه‌ آبلیمو، چه‌ هم‌ ... دوشیزه‌ نفتالین‌زده‌های‌ ته‌ِ پستو.
فرخنده‌ : (با شیطنت‌ قلم‌ را به‌ حالت‌ تهدید بالا می‌برد.) الهی‌ جیگرت‌ بالا نیاد پررو ... (مكث‌) ایوای‌ خدا مرگم‌ بده‌ سیروس‌ ...بعضی‌ وقتا پاك‌ یادم‌ می‌ره‌ ... تو دیگه‌ زن‌ و بچه‌ داری‌.
سیروس‌ : (زیرلب‌) بهتر! (مكث‌) این‌جا، انگار زمان‌ ساكن‌ بوده‌، هیچ‌ تكون‌ نخورده‌.
فرخنده‌ : چه‌ خوب‌ كردی‌ اومدی‌. خیلی‌ كه‌ به‌ خودم‌ دلخوشكُنك‌ می‌دادم‌ این‌ بود كه‌ ای‌ ... غیرتت‌ بجنبه‌ یه‌ تُك‌ پا بیای‌فرودگاه‌. گفتم‌ درسته‌ زمخت‌ و بی‌احساسه‌، اما بالاخره‌ یه‌ دختر خاله‌ كه‌ بیشتر نداره‌ ... حالا می‌بینم‌ یهو، دو روز قبل‌ ازرفتنم‌ پیدات‌ شده‌؟
سیروس‌ : (تاقچه‌ها را وارسی‌ می‌كند. بی‌اعتنا) تو كه‌ می‌دونی‌ من‌ ویری‌ام‌، یه‌ وقت‌ ویرم‌ بگیره‌ تا كوه‌ قاف‌ هم‌ می‌رم‌.
فرخنده‌ : ولی‌ كاش‌ بچه‌ها رو هم‌ برای‌ زیارت‌ سیمرغ‌ می‌آوردی‌.
سیروس‌ : باریكلا ...! معلومه‌ هنوز اهل‌ بخیه‌ای‌. خُب‌ ببینم‌، این‌ سال‌ها تُو كدوم‌ آخوری‌ سر می‌كردی‌؟ شعر، رمان‌ یا بازم‌ ...بوم‌شناسی‌؟
فرخنده‌ : بی‌ فرهنگ‌ ...! این‌ چه‌ طرز حرف‌ زدن‌ با خانم‌هاست‌؟ ناسلامتی‌ اهل‌ ادبی‌.
سیروس‌ : (بالای‌ چمدان‌ می‌ایستد.) خوب‌ زندگی‌ت‌ رو بقچه‌ كرده‌ی‌، همچی‌ تاشده‌ و مرتب‌. (از جیب‌ چمدان‌ دفترچة‌ گذرنامه‌ رابرمی‌دارد و ورق‌ می‌زند.) عكس‌ قحط‌ بود؟ این‌ چیه‌ ...؟ (شكلك‌ در می‌آورد.)
فرخنده‌ : بده‌ش‌ من‌ ... بی‌سلیقه‌. (نمی‌تواند گذرنامه‌ را از دست‌ او بقاپد.)
سیروس‌ : (گذرنامه‌ را ورق‌ می‌زند.) خوبه‌ خوبه‌ ... (با اشاره‌ای‌ نامحسوس‌ به‌ او) هم‌ كالا صادر می‌شه‌ ... (و تلنگری‌ به‌ گذرنامه‌) هم‌ارز!
فرخنده‌ : چوب‌ حراج‌ خورد به‌ دار و ندارم‌. رقم‌ درشتش‌ ماشین‌ بافتنی‌ بود. نبودی‌ ببینی‌؛ اشكم‌ داشت‌ درمی‌اومد.
سیروس‌ : خاله‌ در چه‌ حاله‌؟ (پنهانی‌ گذرنامه‌ را در جیب‌ بغل‌ خود می‌گذارد.)
فرخنده‌ : (پس‌ از اشاره‌ای‌ حاكی‌ از چه‌ بگویم‌.) یه‌ چشمش‌ خنده‌ست‌، یه‌ چشمش‌ گریه‌. عصری‌ فرستادمش‌ پیش‌ مامانت‌.
سیروس‌ : ضیافت‌ آبجی‌ و باجیه‌ پس‌! دیگه‌ چه‌ دسته‌گلی‌ مونده‌ به‌ آب‌ بدن‌؟
فرخنده‌ : چه‌ كنن‌ طفلك‌ها، فقط‌ همدیگر رو دارن‌. آخرین‌ واگن‌ قطار این‌ دو خونواده‌ من‌ بودم‌.
سیروس‌ : كه‌ تو هم‌ قیقاج‌، داری‌ از خط‌ خارج‌ می‌شی‌!
فرخنده‌ : (با لبخند) هنوز خونه‌تون‌ نرفتی‌ لابد!؟ مث‌ همیشه‌. (لحظه‌ای‌ نگاهشان‌ تلاقی‌ می‌كند. حرف‌ را بر می‌گرداند.) دیدی‌گیلاسه‌ چه‌ شكوفه‌ای‌ داده‌؟ مامان‌ می‌گه‌ دست‌كم‌ دو دبّه‌ مرباست‌. یكیش‌ برای‌ تو یكیش‌ هم‌ برای‌ سیروس‌ و نازی‌ ... (باحسرت‌) دلم‌ نیومد بگم‌ مامان‌ "كپنهاك‌" تهران‌ نیست‌ دبّة‌ مربا بفرستی‌.
سیروس‌ : پس‌ پسره‌ كپنهاكه‌؟
فرخنده‌ : های‌ ... پسره‌ چیه‌؟ اسم‌ داره‌ ... هوشمند، بچه‌ محلتون‌ بوده‌.
سیروس‌ : به‌ نظر آشنا نمی‌آد. نچ‌، هوش‌منگ‌ ...
فرخنده‌ : سیروس‌ ...!
سیروس‌ : (صندوقچه‌ را می‌گشاید.) خُب‌ بابا ... هنوز كه‌ نه‌ به‌ داره‌ نه‌ به‌ بار.
فرخنده‌ : (زیر لب‌) عمو یادگار خوابی‌ یا بیدار؟ آش‌ جو خوردی‌ یا ماست‌ و خیار؟ (مكث‌ كوتاه‌) بیا، بیا بریم‌ بالا یه‌ استكان‌چای‌ بدم‌ بخوری‌.
سیروس‌ : نه‌! من‌ بالا نمی‌آم‌، چیزی‌ هم‌ نمی‌خوام‌. (از صندوقچه‌ یك‌ طبلك‌ اسباب‌بازی‌ كه‌ دو وزنه‌ با نخ‌ به‌ طرفین‌ آن‌ آویخته‌ بیرون‌آورده‌ و می‌چرخاند. طبلك‌ به‌ صدا درمی‌آید.) زدیم‌ بر طبل‌ بیعاری‌ ... (طبلك‌ را برای‌ فرخنده‌ پرتاب‌ كرده‌ كه‌ او در هوامی‌قاپد.) نچ‌ نچ‌ ... صندوقچة‌ ساز و نوازه‌! (چند صفحة‌ گرامافون‌ بیرون‌ می‌آورد. فرخنده‌ گرامافون‌ را نشان‌ می‌دهد. به‌ سوی‌آن‌ رفته‌ و صفحه‌ را روی‌ دستگاه‌ گذاشته‌ و روشن‌ می‌كند. صدای‌ خش‌دار تصنیفی‌ قدیمی‌ به‌ گوش‌ می‌رسد. روی‌ كرسی‌ لم‌می‌دهد. پس‌ از لحظاتی‌) چه‌ خوبه‌ ببینی‌ یه‌ گوشة‌ دنیا هنوز بوی‌ بچگی‌ت‌ رو می‌ده‌. (به‌ بالا اشاره‌ می‌كند.) اتاقا روكاغذدیواری‌ كرده‌ین‌ از اون‌ حس‌ و حال‌ قدیما افتاده‌، ولی‌ حیاط‌ با حوض‌ كاشی‌ش‌ و اون‌ درختای‌ گیلاس‌ وزردآلوش‌ ... و این‌جا ...
فرخنده‌ : این‌ زیرزمین‌ فراموش‌ شده‌ست‌. راستش‌ جمع‌ كردن‌ وسایل‌ بهانه‌ بود. آخه‌ امروز آخرین‌ روزیه‌ كه‌ خونه‌ تنهام‌، فردامهمونیه‌. دیدم‌ تنها فرصتیه‌ كه‌ می‌شه‌ با خاطره‌ها وداع‌ كرد.
سیروس‌ : (چشمانش‌ را می‌بندد.) این‌ بوی‌ نا، این‌ غروب‌ رنگ‌ پریدة‌ روی‌ دیوارا، این‌ نغمه‌، این‌ نوا ... كجای‌ دنیا پیدا می‌كنی‌؟
فرخنده‌ : شده‌ من‌ هم‌ ساعت‌ها نشسته‌م‌ این‌جا و رفته‌م‌ توی‌ هپروت‌. می‌شینم‌ و مث‌ الان‌ تو، چشمام‌ رو می‌بندم‌ و گوش‌می‌دم‌ ... (چشمانش‌ را می‌بندد.) گاهی‌، گاهی‌ حس‌ می‌كنم‌ پژواك‌ صدای‌ بهمن‌ رو می‌شنوم‌. نه‌ بهمن‌ِ بیست‌وپنج‌ ساله‌،بهمنی‌ كه‌ سیزده‌ سالشه‌ و چشم‌ گذاشته‌ تا فرخنده‌ و سیروس‌ِ شیش‌ هفت‌ ساله‌ این‌ پشت‌ و پسله‌ها قایم‌ بشن‌. همینطوركه‌ چشمام‌ بسته‌ست‌ دستام‌ رو دراز می‌كنم‌، هر آن‌ انتظار دارم‌ نوك‌ انگشتام‌ لمسش‌ كنن‌ ...
(سیروس‌ دستة‌ سوزن‌ را از روی‌ صفحه‌ بر می‌دارد. سكوت‌. فرخنده‌ چشم‌ می‌گشاید.)
سیروس‌ : حالا كه‌ قرار به‌ وداعه‌ این‌ خاطره‌ها رو همین‌ جا چال‌ كن‌ برو! هوشی‌خان‌ شونزده‌ ساله‌ مقیمه‌، دیگه‌ روحیة‌ مامردهای‌ ایرونی‌ رو نداره‌ بشینه‌ به‌ تماشای‌ آبغوره‌ گرفتن‌ زن‌ها!
فرخنده‌ : تو نگران‌ من‌ نباش‌؛ دست‌ به‌ شوهرداری‌م‌ لنگه‌ نداره‌!
سیروس‌ : خلاصه‌ حواست‌ باشه‌ كالای‌ مرجوعی‌ نشی‌!
فرخنده‌ : خیلی‌ لوسی‌ ... (مشت‌ بر سینه‌ می‌كوبد.) عاقت‌ می‌كنم‌ ننه‌. (با لحن‌ پیرزنی‌ بی‌دندان‌) اینقدر متلك‌ بار این‌ دختر طفل‌معصوم‌ نكن‌، اونم‌ خدایی‌ داره‌. اون‌ دنیا سر پل‌ صراط‌، چنگ‌ می‌ندازه‌ یقه‌تو می‌گیره‌ ها ...
سیروس‌ : (با لحن‌ كودكی‌ تُخس‌) اِهكی‌ شاباجی‌ خانوم‌! پیرهن‌ ورزشی‌ رو نمی‌بینی‌ تنم‌؟ بهمن‌ داده‌ پوشیده‌م‌.
فرخنده‌ : (با همان‌ لحن‌) خیرندیده‌، پیرهن‌ كه‌ شفیع‌ محشر نمی‌شه‌ ورپریده‌؟
سیروس‌ : (با همان‌ لحن‌) ورپریده‌ نه‌، پیرهن‌ ورزشیه‌! این‌قده‌ محشره‌ ... یقه‌ هم‌ نداره‌ كسی‌ چنگ‌ بندازه‌ بگیردش‌.
(هر دو می‌خندند. سپس‌ سكوت‌)
فرخنده‌ : (آه‌ می‌كشد.) هی‌ بهمن‌ داداشی‌ ... هنوز مامان‌ شبا عكسش‌ رو می‌ذاره‌ كنار بالشش‌.
سیروس‌ : جماعت‌ِ مرده‌پرست‌ ... (از درون‌ صندوقچه‌ یك‌ ساز دهنی‌ ـ زنبورك‌ ـ برمی‌دارد.) بس‌ كنید دیگه‌، ده‌ سال‌ یعنی‌ یه‌ عمر!(زنبورك‌ را ناشیانه‌ به‌ صدا درمی‌آورد.)
فرخنده‌ : قبول‌ كن‌ سخت‌ بود. چهلم‌ بابا نشده‌؛ بهمن‌. تو كه‌ خبر نداشتی‌، دیپلمت‌ رو گرفته‌ نگرفته‌، ول‌ كردی‌ رفتی‌ تهران‌.طفلی‌ مامان‌ ... به‌ زور لقمه‌ دهنش‌ می‌ذاشتم‌. سال‌ِ قبل‌ از ازدواجت‌؛ كه‌ آوردمش‌ تهران‌ بستریش‌ كردم‌؟ كه‌ دكترها گفتنداز سوءتغدیه‌ست‌؟... نه‌، تو یادت‌ نیست‌. تو چنان‌ از همه‌ چیز و همه‌ كس‌ بریدی‌ ... خیلی‌ سنگدلی‌ سیروس‌؛ یه‌ تلفن‌زدن‌ خشك‌ و خالی‌ رو هم‌ از ما دریغ‌ می‌كردی‌. گاهی‌ می‌پرسید می‌گفتم‌ مامان‌ اخلاق‌شه‌، گرفتاره‌ ... مگه‌ به‌ خاله‌جون‌زنگ‌ می‌زنه‌؟ (سیروس‌ دست‌ از نواختن‌ می‌كشد.) بعله‌ حضرت‌ استاد ... همه‌ كه‌ نمی‌دونستن‌ شما آلبوم‌ِ خونوادگی‌تون‌ روعوض‌ كرده‌ین‌. (با سنگ‌هایی‌ كه‌ از صندوق‌ بیرون‌ می‌آورد "یه‌ قُل‌ دو قُل‌" بازی‌ می‌كند.)
سیروس‌ : من‌ اون‌ سال‌ها توی‌ "كُما" بودم‌ ... كابوس‌ اون‌ واقعه‌ عین‌ بختك‌ به‌ جونم‌ افتاده‌ بود.
فرخنده‌ : بعد ما رو سرزنش‌ می‌كنی‌؟ تو كه‌ مرد بودی‌ اون‌طور (سرگرم‌ بازی‌) حالا ... از یه‌ پیرزن‌ چه‌ انتظاری‌ داری‌؟
سیروس‌ : انتظار دارم‌ روحیه‌ش‌ رو نبازه‌، دختر بیست‌ و هشت‌ ساله‌ كه‌ ... (سنگی‌ را در هوا می‌قاپد.) پیرزن‌ به‌ حساب‌ نمی‌آد!
فرخنده‌ : چی‌؟ (سنگی‌ را تهدیدكنان‌ به‌ سوی‌ او نشانه‌ می‌رود.) برو برو، از این‌ كاكُل‌ سفیدت‌ خجالت‌ بكش‌.
(سیروس‌ خندان‌ پشت‌ خمره‌ پناه‌ می‌گیرد. پس‌ از لحظه‌ای‌ دست‌ فرخنده‌ آرام‌ پایین‌ می‌آید.)
سیروس‌ : (دهانة‌ خمره‌ را نگاه‌ می‌كند.) یكی‌ بود یكی‌ نبود، یه‌ خمره‌ بود كه‌ سر گاو توش‌ گیر كرده‌ بود.
فرخنده‌ : (با خنده‌) از اون‌ بزدلی‌ بگو كه‌ پاهام‌ رو ول‌ كرد و در رفت‌.
سیروس‌ : (سر درون‌ خمره‌ برده‌ با لحن‌ بچگانه‌ای‌ فریاد می‌زند.) سیروس‌ ... گیر كرده‌م‌ ... بیارم‌ بیرون‌ ...
فرخنده‌ : (غش‌ و ریسه‌ می‌رود.) بهمن‌ نرسیده‌ بود توی‌ سركه‌ غرق‌ شده‌ بودم‌.
سیروس‌ : (سر از خمره‌ بیرون‌ می‌آورد. جدی‌) چی‌ گفتی‌؟
فرخنده‌ : (با خنده‌) تا كمر رفتن‌ توی‌ خمره‌ سهم‌ من‌ بود ... لمبوندن‌ كلم‌ترشا سهم‌ تو.
سیروس‌ : داشتی‌ دربارة‌ غرق‌ شدن‌ بهمن‌ می‌گفتی‌.
فرخنده‌ : (با تعجب‌) نه‌ ...
سیروس‌ : (عصبی‌) گوش‌ كن‌ فرخنده‌! در مورد اون‌ واقعه‌ من‌ به‌ اندازه‌ كافی‌ خودم‌ رو كشیده‌م‌ زیر اخیه‌.
فرخنده‌ : من‌ كه‌ چیزی‌ نگفتم‌.
سیروس‌ : (با پرخاش‌) بیخود چو انداختند واسه‌ نجات‌ِ من‌ شیرجه‌ زده‌ تُو آب‌ ... من‌، ابداً ... خودش‌ كله‌شقی‌ كرد.
فرخنده‌ : یهو چت‌ شد؟ ببین‌! اون‌ دریاچة‌ پشت‌ سد ... به‌هرحال‌ ... تابستونی‌ نیست‌ قربونی‌ نگیره‌. (مكث‌ كوتاه‌. می‌كوشدموضوع‌ را عوض‌ كند.) دوست‌ داری‌ خمره‌ رو بچرخونی‌؟
سیروس‌ : بچرخونم‌!؟
فرخنده‌ : بالاخره‌ نمی‌خوای‌ پشت‌ اون‌ هم‌ یه‌ سَركی‌ بكشی‌؟
سیروس‌ : (با تغیُر) چرا خیال‌ می‌كنی‌ ... سَرك‌ می‌كشم‌؟
فرخنده‌ : ای‌ بابا ... (اشاره‌ به‌ چرخاندن‌ خمره‌ می‌كند.) ضرری‌ نداره‌ ... (سیروس‌ با تردید خمره‌ را می‌چرخاند. روی‌ بدنة‌ خمره‌ باذغال‌ به‌ شكل‌ كودكانه‌ای‌، چهره‌ای‌ با دو شاخ‌ بر سر، كشیده‌ شده‌) از بچه‌ها كی‌ گرگه‌؟ سیروس‌ خرس‌ گنده‌!
سیروس‌ : (كنار خمره‌ زانو زده‌ و محو تماشای‌ آن‌ می‌خندد.) نچ‌ نچ‌، این‌جا رو ...
(سیروس‌ متوجه‌ موم‌های‌ روی‌ دستة‌ خمره‌ می‌شود. فرخنده‌ از پشت‌ خمره‌ تكه‌ شمعی‌ یافته‌، می‌آورد و با شادمانی‌ سوی‌ دیگرخمره‌ زانو می‌زند. سیروس‌ با فندك‌ شمع‌ را روشن‌ می‌كند. فرخنده‌ همچنان‌ كه‌ می‌خندد، شمع‌ را روی‌ دستة‌ خمره‌ كار می‌گذارد.سیروس‌ به‌ چهره‌ او دقیق‌ شده‌ ...)
سیروس‌ : خیلی‌ عوض‌ شده‌ی‌ فرخنده‌.
فرخنده‌ : (با حجب‌) چه‌ می‌دونم‌، خودم‌ كه‌ نمی‌فهمم‌. (مكث‌. برخاسته‌ و دور می‌شود.) تو هم‌ كم‌ عوض‌ نشده‌ی‌.
سیروس‌ : (شمع‌ را خاموش‌ می‌كند.) شكسته‌ شده‌م‌، نه‌؟
فرخنده‌ : وا، نه‌ ... (شیشة‌ مربایی‌ آورده‌ و به‌ او تعارف‌ می‌كند. سیروس‌ با انگشت‌ ناخنك‌ می‌زند.) حالا یه‌ چیزی‌ می‌گم‌ خوش‌خوشونت‌ نشه‌؛ همچین‌ تازه‌ قوام‌ اومده‌ی‌.
سیروس‌ : (انگشت‌ خود را می‌لیسد.) تازه‌!؟
فرخنده‌ : اگه‌ اخلاقت‌ هم‌ درست‌ بود و ... اینقدر زل‌ نمی‌زدی‌ به‌ آدم‌ ...
سیروس‌ : (شیشة‌ مربا را می‌قاپد.) جای‌ امیدواری‌ بود، هوم‌؟
فرخنده‌ : گرمی‌ت‌ نكنه‌!! (شیشة‌ مربا را از او می‌گیرد و دور می‌شود.پس‌ از درنگی‌) سهم‌ خودته‌. گذاشته‌ بودم‌ برات‌ بیارم‌ تهران‌.
سیروس‌ : تهران‌؟
فرخنده‌ : نترس‌ ...! تو كه‌ آدرس‌ جدیدت‌ رو به‌ كسی‌ نداده‌ی‌. (مكث‌ كوتاه‌) ای‌ بدذات‌! یعنی‌ نمی‌اومدی‌ فرودگاه‌؟
سیروس‌ : چرا چرا ... از اون‌ دورترهاش‌ هم‌ ... می‌بینی‌ كه‌.
فرخنده‌ : آ ... آ ... (به‌ نشانة‌ شرمندگی‌ انگشت‌ به‌ پیشانی‌ می‌كشد.) باز بگی‌، از خجالت‌ آب‌ می‌شیم‌.
سیروس‌ : نه‌ جانم‌، آب‌ نشو! مال‌ باید پرواری‌ برسه‌ دست‌ مشتری‌!
فرخنده‌ : آهای‌ آقای‌ مولف‌السلطنه‌، مواظب‌ حرف‌ زدنت‌ باش‌!
سیروس‌ : آخه‌ چشم‌ شیطون‌ كر وجناتی‌ بهم‌ زده‌ی‌.
فرخنده‌ : به‌ كوری‌ گوش‌ حسود و بخیل‌! (مشغول‌ مرتب‌ كردن‌ چمدان‌ می‌شود. سیروس‌ در حین‌ جستجو یك‌ چوب‌ ماهیگیری‌ یافته‌و مشغول‌ باز كردن‌ نخ‌ قلاب‌ آن‌ است‌.) ببینم‌ نازی‌ هنوزم‌ سونا می‌ره‌؟ (سیروس‌ كه‌ اینك‌ پشت‌ سر او ایستاده‌ شانه‌ بالامی‌اندازد.) چقدر به‌ من‌ هم‌ اصرار می‌كرد، می‌گفتم‌ نازی‌ جون‌ ما دختر شهرستانی‌ هستیم‌؛ اینجور بخارها به‌ مزاج‌ مانمی‌سازه‌. خیلی‌ با محبته‌ ... سال‌ اول‌ ازدواج‌تون‌ یه‌ چند روزی‌ تهران‌ مهمون‌تون‌ بودم‌؛ یك‌ آن‌ ازم‌ غافل‌ نبود. با همه‌همینطوره‌؟
سیروس‌ : لابد. (قلاب‌ را بالای‌ سر او معلق‌ نگهداشته‌ است‌.)
فرخنده‌ : سیروس‌ ...!
سیروس‌ : هوم‌ ...؟
فرخنده‌ : یك‌ سوآل‌ واضح‌ و صریح‌!
سیروس‌ : (می‌خندد) بپرس‌!
فرخنده‌ : چرا می‌خندی‌؟
سیروس‌ : یادمه‌ سال‌ها پیش‌ ... یه‌ روز بی‌مقدمه‌، به‌ همین‌ شكل‌ سوآلی‌ پرسیدی‌. (لحظه‌ای‌ سكوت‌) خُب‌؟
فرخنده‌ : مهم‌ نیست‌.
سیروس‌ : دورة‌ مجردیم‌ بود ... خاله‌ تهران‌ بستری‌ بود، از بیمارستان‌ برمی‌گشتیم‌، تُو پیاده‌روی‌ِ بزرگراه‌ ... به‌ اون‌ نشونی‌ كه‌ عین‌دختربچه‌ها بستنی‌ چوبی‌ می‌لیسیدی‌. (با تمسخر) حتی‌ شُره‌ كرده‌ بود این‌جای‌ لباس‌تو لكه‌ كرده‌ بودی‌ ... یادته‌ كه‌؟
فرخنده‌ : نه‌!
سیروس‌ : جدی‌!؟
فرخنده‌ : (سربلند كرده‌ و قلاب‌ را می‌بیند.) فصل‌ صید گذشته‌ آقا. (سیروس‌ به‌ خود آمده‌، قلاب‌ را جمع‌ می‌كند. سكوت‌. فرخنده‌مشغول‌ اثاثیه‌ می‌شود.) جمع‌ كردن‌ اینا هم‌ مكافاتیه‌. فرداشب‌ رو بگو كه‌ خونه‌مون‌ غُلغُله‌رومه‌ ... اگه‌ بدونی‌، از همه‌خواهش‌ كردم‌ تهران‌ نیان‌. خواهش‌ خواهش‌، مگه‌ قبول‌ می‌كردند. گفتم‌ بابا دو نم‌ اشكه‌، چه‌ این‌جا پای‌ ركاب‌ اتوبوس‌چه‌ تهران‌ پای‌ پلة‌ هواپیما. (مكث‌ كوتاه‌) سیروس‌، فكر نكنی‌ خاله‌ زنكم‌ ولی‌ بنظرم‌ می‌آد با نازی‌ ... مث‌ اوایل‌ ...
سیروس‌ : نه‌. ترمز كن‌! گرفتم‌ چی‌ می‌خوای‌ بگی‌. خُب‌، خیلی‌ واضح‌ و صریح‌ می‌گم‌ و ادامه‌ش‌ هم‌ نمی‌دم‌. نازی‌ اینا شیش‌ماهه‌رفته‌ن‌ فرانسه‌. اینم‌ كه‌ شنیدی‌ برگشته‌ خودم‌ شایع‌ كردم‌، برنمی‌گرده‌. نقطه‌، تمام‌.
فرخنده‌ : (با بهت‌) اِ ...
سیروس‌ : در ضمن‌، فقط‌ تو می‌دونی‌.
فرخنده‌ : یعنی‌ ...
سیروس‌ : یعنی‌ از اونا فقط‌ یه‌ اسم‌ تُو شناسنامه‌م‌ مونده‌.
(مكث‌ كوتاه‌)
فرخنده‌ : تو چی‌؟ نمی‌خوای‌ ...؟
سیروس‌ : من‌؟ نچ‌. تازه‌ همین‌ روزا اولین‌ كتابم‌ درمی‌آد.
فرخنده‌ : (با تاسف‌) پس‌ دفترِ انتشاراتیش‌؟
سیروس‌ : یه‌ سال‌ پیش‌ سهامش‌ رو فروخت‌؛ بی‌اطلاع‌ من‌ ... (فرخنده‌ حركتی‌ پرسش‌آمیز می‌كند.) نچ‌، با ناشر دیگه‌ای‌ قراردادبسته‌م‌.
فرخنده‌ : وای‌ ...
سیروس‌ : نمی‌خوای‌ تبریك‌ بگی‌؟
فرخنده‌ : تبریك‌!؟... آها، تبریك‌ تبریك‌، ایشالا كتابای‌ بعدی‌.
(سیروس‌ بی‌اعتنا به‌ فرخنده‌ كه‌ به‌ نقطه‌ای‌ خیره‌ مانده‌، سر چوب‌ِ ماهیگیری‌ را داخل‌ چمدان‌ می‌كند و لباس‌ سفید عروسی‌ را بالامی‌آورد و در حالی‌ كه‌ زمزمه‌ می‌كند، لباس‌ را به‌ رقص‌ درمی‌آورد.)
سیروس‌ : یه‌ حمومی‌ سی‌ت‌ بسازُم‌ چل‌ ستون‌ چل‌ پنجره‌، كج‌ كلاه‌خان‌ توش‌ بشینه‌ با یراق‌ و سلسله‌، یار مبارك‌ بادا ایشالامبارك‌ بادا. آسمون‌ پرستاره‌ چشمك‌ بازی‌ می‌كنه‌، دخترعمو با پسرعمو نومزدبازی‌ ...
(فرخنده‌ به‌ خود آمده‌، برخاسته‌ و با حالتی‌ تحكم‌آمیز كه‌ سیروس‌ را به‌ سكوت‌ وامی‌دارد، پیراهن‌ را از سر چوب‌ برگرفته‌ و درچمدان‌ می‌گذارد.)
سیروس‌ : حیف‌ ... عروس‌ماهی‌ چاق‌ و چله‌ای‌ بود!
فرخنده‌ : حیف‌ مرواریدی‌ بود كه‌ از صیدت‌ گریخت‌!
سیروس‌ : بگو عروس‌ماهی‌ هم‌ مث‌ میگو و خاویار صادرات‌ غیرنفتی‌ شده‌! (چوب‌ ماهیگیری‌ را به‌ گوشه‌ای‌ پرتاب‌ كرده‌ و با خشم‌اثاثیه‌ صندوق‌ را بهم‌ می‌ریزد.)
فرخنده‌ : كار منو زیاد نكن‌ حضرت‌ِ آقا، می‌خوایم‌ بریم‌ خونة‌ مامانت‌.
سیروس‌ : (مجله‌ای‌ برداشته‌ ورق‌ می‌زند.) اینا كه‌ دیگه‌ مال‌ خودمه‌.
فرخنده‌ : مطلبش‌ ممكنه‌، اما مجله‌ش‌ نه‌ ... سال‌هاست‌ مشترك‌شم‌.
سیروس‌ : خیلی‌ وقته‌ چیز دندونگیری‌ نداره‌. مدت‌هاست‌ صفحة‌ شعر و داستان‌ رو داده‌ن‌ كسی‌ دیگه‌.
فرخنده‌ : خبر دارم‌. (چند صفحة‌ بریدة‌ مجله‌ از چمدان‌ بیرون‌ آورده‌ و نشان‌ می‌دهد.) پس‌ ستون‌ مشاور اجتماعی‌ چی‌؟
سیروس‌ : (جا می‌خورد، اما با تظاهر به‌ فروتنی‌) ای‌ بابا ... قلم‌ به‌ مزدیه‌. (مجله‌ را گشوده‌ و با تمسخر و لحن‌ شاگرد مدرسه‌ای‌هاصفحه‌ای‌ را قرائت‌ می‌كند:) جماعتی‌ جوان‌ متخصص‌ و تحصیلكرده‌ هستیم‌ اما مبتلا به‌ بیرون‌روی‌ روحی‌! زیرا باتحصیلات‌ تمام‌ و كمال‌ بیكاریم‌ و آس‌ و پاس‌. به‌ علاوه‌، عشق‌ آتشینی‌ به‌ ماندن‌ در این‌ آب‌ و خاك‌ داریم‌، چه‌ بكنیم‌مشاور جان‌؟ (با لحن‌ فاضل‌مابانه‌) حضرات‌ آتشین‌! از نزدیكی‌ به‌ موادی‌ چون‌ نفت‌ و بنزین‌ جداً اجتناب‌ فرمایید. عرض‌می‌كنیم‌ تعاونی‌ دل‌ و جیگركی‌ افتتاح‌ نموده‌ و با مدارك‌ تحصیلی‌ منقل‌ باد بزنید.
فرخنده‌ : (تبسم‌ كرده‌ و از روی‌ برگه‌هایی‌ كه‌ در دست‌ دارد می‌خواند.) دختری‌ هستم‌ بیست‌ و سه‌ ساله‌، چندی‌ پیش‌ خواستگاری‌داشتم‌، این‌ شخص‌ همسایه‌ دیوار به‌ دیوار ماست‌؛ از اینرو بارها شاهد ایذاء و آزار او نسبت‌ به‌ دختران‌ محل‌ بوده‌ام‌.مشتاق‌ شنیدن‌ نظر شما هستم‌. ف‌، نون‌.
سیروس‌ : (فاضل‌مآبانه‌) اتكاء به‌ نیروی‌ انسانی‌ محلی‌ ... (بشكن‌ می‌زند.) و دیوار به‌ دیوار، نشانة‌ خوداتكایی‌ طرف‌ و نبودچشمداشت‌ به‌ خارج‌ و غیره‌ و ذالك‌ است‌. پس‌ این‌ یارو شایان‌ تقدیر و تحسین‌ ...
فرخنده‌ : نخیر ... (ادامة‌ مطلب‌ را می‌خواند.) در پاسخ‌ خانم‌ِ ف‌، نون‌ از علامت‌ سوآل‌. در اخذ تصمیم‌ از مشاورت‌ افراد معتمد وامین‌ یاری‌ جسته‌ و در دادن‌ پاسخ‌ تعجیل‌ ننمایید. خوشبختانه‌ سن‌ شما این‌ فرصت‌ را فراهم‌ می‌سازد با احتمال‌پیشنهادی‌های‌ آتی‌ مواجه‌ باشید.
سیروس‌ : یعنی‌ بشین‌ "یه‌ قل‌ دو قل‌ بازی‌" تا احتمال‌ پیشنهادهای‌ آتی‌. (صفحة‌ مجله‌ را از دست‌ او می‌قاپد.)
فرخنده‌ : (صفحة‌ دیگری‌ می‌خواند.) مشاور گرامی‌، تاكنون‌ به‌ خواستگارانم‌ پاسخ‌ مساعد نداده‌ام‌، نمی‌دانم‌ تا به‌ كی‌ باید منفعل‌ ومنتظر ماند تا همای‌ بخت‌ دامن‌ سعادت‌ بر سر ما بگسترد؟
سیروس‌ : ها ... از اوناست‌ كه‌ نم‌كرده‌ای‌ زیر سر داره‌. چی‌ چی‌ تجویز كرده‌یم‌؟ (با صفحة‌ مجله‌ موشك‌ كاغذی‌ می‌سازد.)
فرخنده‌ : خانم‌ ف‌، نون‌ از علامت‌ سوآل‌، پایبندی‌ بر آداب‌ و عرف‌ بدان‌ معنی‌ نیست‌ كه‌ انزوا و انفعال‌ پیشه‌ كنید. اگر چه‌قاعدة‌ پیشنهادِ ازدواج‌ از سوی‌ دختر مرسوم‌ نیست‌، اما نمی‌توان‌ به‌ ضرس‌ قاطع‌ ... كسی‌ را از آن‌ برحذر داشت‌.
سیروس‌ : از اون‌ نسخه‌هاست‌ كه‌ نه‌ كور می‌كنه‌ نه‌ شفا می‌ده‌. (موشك‌ كاغذی‌ را پرتاب‌ می‌كند.)
فرخنده‌ : (زیرلب‌) ای‌ بابا ... حافظ‌ آن‌ ساعت‌ كه‌ این‌ نظم‌ پریشان‌ می‌نوشت‌، طایر فكرش‌ بدام‌ اشتیاق‌ افتاده‌ بود.
(سكوت‌. سیروس‌ یكه‌ خورده‌، خود را می‌بازد.)
سیروس‌ : هوم‌، پس‌ نسخه‌ برای‌ آشنا پیچیده‌ بودم‌. برای‌ دخترخاله‌ای‌ كه‌ چند ماه‌ بعد تُو پیاده‌روی‌ بزرگراه‌ ... (به‌ سوی‌ موشك‌كاغذی‌ رفته‌، تای‌ آن‌ را می‌گشاید و می‌نگرد. زیر لب‌) ف‌، نون‌ ... با اون‌ بستنی‌ چوبیش‌ و اون‌ پیشنهاد واضح‌ و صریحش‌ ...نچ‌ نچ‌ ... حدس‌ هم‌ نمی‌زدم‌.
فرخنده‌ : عوضش‌ دیگه‌ می‌تونستی‌ به‌ اینجور نامه‌ها ... به‌ ضرس‌ قاطع‌ جواب‌ بدی‌! (كاغذها را جمع‌ می‌كند.) وخی‌ جانم‌، وخی‌وسایل‌ رو مرتب‌ كنیم‌، این‌ همه‌ راه‌ ... تا برسیم‌ دست‌پخت‌ خاله‌ جون‌ از دهن‌ افتاده‌.
سیروس‌ : می‌ترسم‌ این‌ دست‌پخت‌ خاله‌ جون‌ تو، دهن‌ بعضی‌ها رو بسوزونه‌.
فرخنده‌ : چه‌ می‌دونی‌؟ شایدم‌ تا حالا سوزونده‌ كه‌ برای‌ مامانت‌ كارت‌ تشكر فرستاده‌.
سیروس‌ : یه‌ كارت‌پستال‌ خشك‌ و خالی‌! برای‌ "بیزنس‌ بین‌المللی‌" خاله‌جونت‌ حق‌العمل‌ ناچیزیه‌.
فرخنده‌ : پاشو بابا ... پاشو از پشت‌ سرت‌ كیسة‌ نعنا خشك‌ رو پیدا كن‌.
سیروس‌ : همینه‌ ... فرخنده‌ای‌ كه‌ من‌ یادمه‌؛ همیشه‌ دست‌ به‌ كمر دستور می‌داد.
فرخنده‌ : می‌بینم‌ وارفتی‌ تنبل‌ خان‌؟ (كیسه‌ را یافته‌ و در چمدان‌ جا می‌دهد. سیروس‌ در سمتی‌ دیگر مشغول‌ وارسی‌ اثاثیه‌ است‌.)نمی‌خواد، پیدا كردم‌. تأخیر فاز داری‌ چرا؟ (مكث‌ كوتاه‌. به‌ تندی‌ حرف‌ را عوض‌ می‌كند.) هوشمند عاشق‌ آش‌ كشكه‌، آش‌كشك‌ هم‌ بی‌ نعناداغ‌ یعنی‌ كشك‌.
سیروس‌ : فكر می‌كردم‌ عاشق‌ِ آش‌ كشك‌ خاله‌ته‌!
فرخنده‌ : اون‌ كه‌ صد البته‌.
سیروس‌ : لابد غذاهای‌ چرب‌ و چیلی‌ اون‌جا دلش‌ رو زده‌ هوس‌ ولیمة‌ وطنی‌ كرده‌!
فرخنده‌ : (پس‌ از مكثی‌) پسرخاله‌ قربونتم‌، صدقه‌ بلاگردونتم‌، آتیش‌ِ سر قلیونتم‌، رفیق‌ِ راه‌ تهرونتم‌ ... لنترانی‌ نموند بار ما نكنی‌.
(سیروس‌ بی‌اعتنا مشغول‌ جستجو است‌. فرخنده‌ كمی‌ عصبی‌، دو سنگ‌ "یه‌ قل‌ دقل‌" برداشته‌، بر هم‌ می‌كوبد.)
سیروس‌ : هیچ‌ به‌ فكر نیستین‌ با رفتن‌تون‌ چی‌ رو پشت‌ سر خراب‌ می‌كنین‌.
فرخنده‌ : اون‌جا امكان‌ فعالیت‌ دارم‌ ... (ضربه‌ می‌زند.) اون‌جا پوكه‌.
سیروس‌ : لابد با جمع‌آوری‌ آداب‌ و رسوم‌ خلایق‌ "اسكاندیناوی‌"؟
فرخنده‌ : (ضربه‌ می‌زند.) بهتر از شال‌ و كلاه‌ بافتنه‌ كه‌.
سیروس‌ : (مشغول‌ جستجو) پس‌ ... اون‌ همه‌ فیش‌ تحقیق‌ ... چیه‌ گوشة‌ چمدون‌؟
فرخنده‌ : خونة‌ شیر بالاتره‌، بالاتره‌. (محكم‌تر ضربه‌ می‌زند.)
سیروس‌ : چی‌؟... این‌جا رو. (چوب‌های‌ الك‌ و دولك‌ را یافته‌ و با آنها بازی‌ می‌كند.) خاله‌ می‌مونه‌ و این‌ خونة‌ درندشت‌ ... چوب‌كه‌ زمین‌ بخوره‌؟
فرخنده‌ : (از ضربه‌ زدن‌ دست‌ می‌كشد.) تاپو شده‌ ... تو نگران‌ منی‌ یا خاله‌ت‌؟
سیروس‌ : هر دو ... (چوب‌ها را رها كرده‌ به‌ جستجو ادامه‌ می‌دهد.) بیشتر تو.
فرخنده‌ : (ضربه‌ می‌زند.) من‌ فرصت‌ِ تعلل‌ و تردید ندارم‌.
سیروس‌ : پس‌ ... همینطور ... الله‌بختكی‌؟
فرخنده‌ : (محكم‌تر می‌كوبد.) دستمال‌ ما سوخته‌ شده‌، از گلابتون‌ دوخته‌ شده‌، خونة‌ شیر بالاتره‌ بالاتره‌.
سیروس‌ : (سرگرم‌ جستجو) این‌ بازی‌ یادم‌ نمی‌آد.
فرخنده‌ : بگرد! (ضربه‌ها آرام‌تر می‌شوند.) همیشه‌ با تاخیر یادت‌ می‌آد ... اون‌جا پوكه‌.
سیروس‌ : (به‌ گوشه‌ای‌ اشاره‌ می‌كند.) این‌جا پوكه‌؟
فرخنده‌ : بعله‌ پوكه‌، بعله‌ پوكه‌. (با عصبیت‌ ضربه‌ می‌زند.) دق‌ دقه‌ سنگه‌ این‌جا، شهرفرنگه‌ این‌جا، سنگه‌ كه‌ سنگ‌ رو می‌شكنه‌،سُنبه‌ تفنگ‌ رو می‌شكنه‌، خونة‌ شیر بالاتره‌ بالاتره‌. (سیروس‌ از جستجو دست‌ كشیده‌ و نزدیك‌ می‌شود. هر چه‌ نزدیكترمی‌آید صدای‌ ضربه‌ها آرام‌تر می‌شوند.) دنبال‌ چی‌ می‌گردی‌؟
سیروس‌ : چیز خاصی‌ كه‌ نه‌. (كنار چمدان‌ می‌ایستد.)
فرخنده‌ : (از ضربه‌ زدن‌ دست‌ برمی‌دارد.) خوب‌؟
سیروس‌ : یه‌ دفترچة‌ جلد خاكستری‌ بود ... یادته‌؟
فرخنده‌ : دفترچة‌ شعرهای‌ بهمن‌! دق‌ دقه‌ سنگ‌ كه‌ قطع‌ شد، یعنی‌ نزدیك‌ شده‌ی‌.
سیروس‌ : (گیج‌) ها!؟ (فرخنده‌ دفترچه‌ را از چمدان‌ بیرون‌ می‌آورد.) آها، خودشه‌. (با اشتیاق‌ دفترچه‌ را می‌قاپد.)
فرخنده‌ : چرا می‌گی‌ الله‌بختكی‌؟ مامانت‌ خونواده‌شون‌ رو می‌شناسه‌.
سیروس‌ : (سرگرم‌ ورق‌ زدن‌ دفترچه‌) اهوم‌ ... فرخنده‌! بهمن‌ یكی‌ از شعرهاش‌ رو به‌ من‌ تقدیم‌ كرده‌ بود ...!؟
فرخنده‌ : خیلی‌ از شعرهای‌ بهمن‌ كه‌ به‌ دیگران‌ تقدیم‌ شده‌ن‌ رونوشتی‌ ندارن‌.
سیروس‌ : اِ!؟ چه‌ جالب‌! (دفترچه‌ را داخل‌ چمدان‌ می‌اندازد.)
فرخنده‌ : همین‌!؟
سیروس‌ : فقط‌ می‌خواستم‌ یه‌ نگاه‌ بندازم‌.
فرخنده‌ : تو كه‌ نسخة‌ اصلی‌ اون‌ شعر رو داری‌؟
سیروس‌ : نچ‌، نه‌ متاسفانه‌ ... یعنی‌ نمی‌دونم‌ كی‌ و كجا گم‌ و گور شد.
فرخنده‌ : (پس‌ از مكثی‌ كوتاه‌، با لبخند) ببینم‌ اهل‌ مُشتلق‌ دادن‌ هستی‌ یا نه‌؟
سیروس‌ : (با تردید) تا مژده‌ چی‌ باشه‌؟
فرخنده‌ : خُب‌، اول‌ ... (اشاره‌ به‌ جمع‌ آوری‌ وسایل‌ می‌كند. سیروس‌ مطیع‌، چند تكه‌ از وسایل‌ را برمی‌دارد.) من‌ تعداد كمی‌ ازشعرهای‌ بهمن‌ رو حفظم‌ ... اما اون‌ یكی‌ استثناست‌.
سیروس‌ : (از تعجب‌ میخكوب‌ می‌شود.) چطور؟ مگه‌ نگفتی‌ رونوشتی‌، چیزی‌...؟
فرخنده‌ : قربون‌ حواس‌ِ جمع‌! كم‌ با اون‌ شعر تقدیمی‌ قُمپز درمی‌كردی‌؟ به‌ زمین‌ و زمان‌ فخر می‌فروختی‌. بس‌ كه‌ برام‌ خونده‌بودیش‌ حفظم‌ شده‌ بود.
سیروس‌ : شعر بلندی‌ بود، ده‌ سال‌ هم‌ گذشته‌ ...
فرخنده‌ : خواهش‌ می‌كنم‌ ... حافظة‌ من‌ زبانزد فامیله‌. شب‌ كه‌ رسیدیم‌ برات‌ می‌آرم‌ روی‌ كاغذ ... چه‌ته‌؟ خسته‌ای‌؟ الهی‌بمیرم‌، یه‌ چیكه‌ آب‌ ندادم‌ گلوت‌ رو تازه‌ كنی‌. (از پله‌ها بالا می‌رود.)
سیروس‌ : فرخنده‌ ...
فرخنده‌ : (خارج‌ می‌شود. از بیرون‌) زود برمی‌گردم‌.
(سیروس‌ غرق‌ تفكر بر جا می‌ماند. سپس‌ بی‌اختیار صفحة‌ دیگری‌ آورده‌ و روی‌ گرامافون‌ می‌گذارد و روشن‌ می‌كند. ناگهان‌ به‌سوی‌ چمدان‌ می‌رود، اما با سردرگمی‌ بازگشته‌ روی‌ كرسی‌ می‌نشیند. برخاسته‌ بی‌قرار قدم‌ می‌زند. با شنیدن‌ صدای‌ پای‌ فرخنده‌نشسته‌ و حفظ‌ ظاهر می‌كند. فرخنده‌ سینی‌ در دست‌ وارد می‌شود. در سینی‌ استكان‌ چای‌، قندان‌ بلور، كاسه‌ای‌ ماست‌ و چند گرده‌نان‌ محلی‌ دیده‌ می‌شوند. مكث‌. سیروس‌ با بهت‌ به‌ او خیره‌ مانده‌. فرخنده‌ با حجب‌ نگاهش‌ را می‌دزدد. سیروس‌ به‌ خود می‌آید.)
سیروس‌ : تمرینیه‌؟
فرخنده‌ : (سینی‌ را در برابر او می‌گذارد.) اسباب‌ شرمندگی‌ ... قدیما ماست‌ محلی‌ دوست‌ داشتی‌.
سیروس‌ : بَه‌ ... با نون‌ِ شیرمال‌، عاشق‌شم‌. یك‌ دو پر گلپر هم‌ باشه‌ نور علی‌ نوره‌.
فرخنده‌ : اون‌ هم‌ به‌ چشم‌. (از كیسه‌ای‌ گلپر آورده‌ و روی‌ ماست‌ می‌ریزد.)
سیروس‌ : مرد ایرونی‌ همینه‌ دیگه‌؛ عالم‌ بشریت‌ عشق‌ رو در چی‌ می‌شناسه‌، ما در چی‌؟ ماست‌ تغاری‌ و آش‌كشك‌ و امثالهم‌!
فرخنده‌ : سیروس‌ ...
سیروس‌ : ... عوض‌ِ مسایل‌ اساسی‌ و زیربنایی‌ ... بگو.
فرخنده‌ : می‌گم‌، سختت‌ نیست‌؟ دوری‌ از نازی‌؟
سیروس‌ : (لقمه‌ در دست‌ می‌ماند.) هوم‌ نچ‌، نه‌ سخت‌تر از تحمل‌ دوری‌ بچه‌. اون‌ هم‌ ... به‌ جای‌ اسمش‌ می‌گم‌ بچه‌، چند وقت‌دیگه‌ هم‌ به‌ جای‌ كلمة‌ بچه‌؛ می‌گم‌ او. شاید فراموشم‌ شد.
فرخنده‌ : اِوا مگه‌ می‌شه‌؟ پارة‌ تنته‌.
سیروس‌ : پاره‌ای‌ كه‌ از تن‌ كنده‌ شده‌ رفته‌، مث‌ یه‌ زخم‌.
فرخنده‌ : بپا سیروس‌! هر زخمی‌ التیام‌ نداره‌ ها.
سیروس‌ : (با خشم‌) مگه‌ خودت‌ غیرِ این‌ می‌كنی‌؟ هر كدوم‌ می‌رین‌ یه‌ بخشی‌ از وجود ما رو می‌بَرین‌، یه‌ تكه‌ای‌ كه‌ كَنده‌ می‌شه‌؛یه‌ زخم‌، كه‌ اگه‌ ترمیم‌ هم‌ بشه‌ باز جاش‌ می‌مونه‌. (با اشاره‌ای‌ مشخص‌ به‌ او) تازه‌ ... بعضی‌ تكه‌ها حكم‌ سلول‌های‌ مغز رودارن‌، از دست‌ بدیم‌ ترمیم‌ شدنش‌ با كرام‌الكاتبینه‌.
فرخنده‌ : هووَه‌ ... حالا انگار من‌ كی‌ هستم‌. در برابر خیلی‌ها كسی‌ نیستم‌ من‌.
سیروس‌ : خودت‌ رو دست‌ كم‌ نگیر، این‌قدری‌ هستی‌ كه‌ به‌ بهونة‌ بردن‌ شال‌ و كلاه‌ بافتنی‌ واسه‌ بچه‌دهاتیا، تُو خونة‌ تموم‌پیرزنای‌ آبادیای‌ این‌ دور و بر سر كشیدی‌، نَقل‌ و مَتل‌ و ضرب‌المثل‌هاشون‌ رو فیش‌ كردی‌ زدی‌ زیر بغلت‌ آوردی‌.
فرخنده‌ : (با حسرت‌) اینم‌ از شعرهای‌ نیمه‌تموم‌ بهمن‌ بود، مث‌ خودش‌ ... قصد داشت‌ چاپشون‌ كنه‌.
(مكث‌. سیروس‌ استكان‌ به‌ دست‌، برخاسته‌ از خوشة‌ كشمش‌های‌ آویخته‌ از سقف‌ چند دانه‌ می‌چیند.)
سیروس‌ : كُنج‌ بهشته‌. بس‌ كه‌ آذوقه‌ این‌جاست‌ سال‌ها هم‌ بیرون‌ نری‌ محتاج‌ نمی‌مونی‌. (كشمشی‌ به‌ دهان‌ برده‌ و چای‌ می‌نوشد.)
فرخنده‌ : سیروس‌ ... تو هوشمند رو نمی‌شناسی‌؟
سیروس‌ : (پایش‌ به‌ پایة‌ كرسی‌ خورده‌، سكندری‌ می‌رود و چایش‌ می‌ریزد.) چه‌ته‌ تو هم‌ هی‌ هوشمند هوشمند می‌كنی‌؟ (با دلخوری‌استكان‌ را در سینی‌ می‌كوبد.) ندید پدیدی‌ یا می‌خوای‌ دل‌ ما رو آب‌ كنی‌؟
فرخنده‌ : خُل‌ نشو دیگه‌ ... می‌خوام‌ بگم‌، مگه‌ می‌شناسیش‌ كه‌ هی‌ اما و اگر تُو كار می‌آری‌؟
سیروس‌ : من‌ چه‌ می‌شناسم‌ ؟... اون‌وقتا ما با بچه‌های‌ محل‌ دمخور بودیم‌؛ نه‌ با ریش‌سفیداش‌!
فرخنده‌ : گم‌شو ... همچین‌ سن‌ و سالی‌ نداره‌ طفلك‌. همسن‌ بهمنه‌، فقط‌ هفت‌ سال‌ از تو بزرگتره‌.
سیروس‌ : اِ... (مچ‌گیری‌ می‌كند.) حالا چرا با من‌ مقایسه‌ش‌ می‌كنی‌؟
فرخنده‌ : ها؟ (مكث‌ كوتاه‌) ابداً ... اینقدر با محبته‌ ...
سیروس‌ : مگه‌ دیده‌یش‌؟
فرخنده‌ : عكس‌ فرستاده‌ ...
سیروس‌ : (باتمسخر) عكس‌!؟
فرخنده‌ : ده‌ بار هم‌ بیش‌تر تلفنی‌ ...
سیروس‌ : می‌دونی‌ چیه‌؟ معامله‌ای‌ كه‌ خاله‌ خانباجی‌ها تُو سبزی‌فروشی‌ سر كوچه‌ جوش‌ بدن‌، نه‌ محل‌ِ اعتباره‌، نه‌ قابل‌ِ اعتماد.
فرخنده‌ : معامله‌ كدومه‌ ستون‌ِ مشاوره‌ اجتماعی‌؟ مامانت‌ با مادرش‌ سال‌هاست‌ دوره‌ دارن‌ ...
سیروس‌ : ببین‌ ...
فرخنده‌ : صحبت‌ كرده‌یم‌، نامه‌ نوشته‌، نامه‌ داده‌م‌، عكس‌ فرستاده‌ ...
سیروس‌ : تو هم‌ تا عكس‌ طرف‌ رو دیدی‌ آب‌ از لب‌ولوچه‌ت‌ سرازیر شد!
فرخنده‌ : (با تغیُر) گیرم‌ كه‌ این‌طور، به‌ كسی‌ چه‌ مربوط‌؟ (سكوت‌ طولانی‌.) نمی‌خوام‌ بگم‌ كشته‌ مردة‌ همیم‌، اما ...
سیروس‌ : اما می‌خوای‌ با یه‌ عكس‌ تا آخر عمر زندگی‌ كنی‌.
فرخنده‌ : اِوا، می‌گم‌ مكاتبه‌ داشته‌یم‌. (مكث‌ كوتاه‌) عكس‌ عكس‌ ... مگه‌ عكس‌ چشه‌؟ (توجیه‌ می‌تراشد.) تازه‌ ... شیرین‌ هم‌ بادیدن‌ یك‌ نقش‌ شیفتة‌ خسرو پرویز شد.
سیروس‌ : ها ها ... (تلنگری‌ به‌ سر خود می‌زند. با تاكید) تو كه‌ سرجهازیت‌ این‌جاته‌. اون‌ هم‌ كه‌ ... مرخصه‌!
فرخنده‌ :
دگرباره‌ چو شیرین‌ دیده‌ بركرددر آن‌ تمثال‌ روحانی‌ نظركرد
به‌ پرواز اندر آمد مرغ‌ جانش‌فرو بست‌ از سخن‌ گفتن‌زبانش‌سیروس‌ : تو هم‌ لنگة‌ عشق‌های‌ جاودانه‌، مرغ‌ِ جونت‌ ... (با سوت‌) به‌ پرواز اوندر آمد.
فرخنده‌ : اهوم‌. پس‌ فردا نه‌ پسون‌ فردا، یه‌ بای‌بای‌ پای‌ِ پلة‌ هواپیما و ... یا بخت‌ و یا اقبال‌.
سیروس‌ : نشد هم‌ نشد.
فرخنده‌ : نیست‌ عشق‌های‌ این‌جا جاودانه‌ن‌!؟
سیروس‌ : پس‌ برات‌ مهم‌ نیست‌ مث‌ من‌ بشی‌.
فرخنده‌ : ایوای‌ خدا نكنه‌. (مكث‌) می‌خوام‌ بگم‌ ... ایشالا به‌ همین‌ زودیا نازی‌ هم‌ از خر شیطون‌ می‌آد پایین‌ و ...
سیروس‌ : خر شیطون‌ نیست‌؛ مَركب‌ مراده‌! برای‌ تاختن‌ هم‌ یه‌ مانع‌ داره‌، كه‌ اون‌ هم‌ وكالت‌ فرستاده‌ با طی‌ِ تشریفات‌ قانونی‌ ازسر راهش‌ بردارم‌.
فرخنده‌ : نچ‌ نچ‌ ... (مكث‌) طفلی‌ نازی‌.
سیروس‌ : تو دلت‌ برای‌ او می‌سوزه‌؟
فرخنده‌ : تو، بهرحال‌ مَردی‌.
سیروس‌ : یعنی‌ چه‌؟ مگه‌ مرد احساس‌ نداره‌؟
فرخنده‌ : نه‌ این‌كه‌ نداره‌، چرا. ولی‌ عاطفه‌ واحساسش‌ رو صرف‌ِ ... صرف‌ِ تغار ماست‌ می‌كنه‌.
سیروس‌ : دُم‌ بریده‌، خوب‌ زبون‌ درآورده‌ی‌.
فرخنده‌ : شكر خدا زبونمون‌ از اول‌ هم‌ نقص‌ نداشت‌. (زیر لب‌) نقصش‌ هم‌ در همینه‌؛ كه‌ به‌ كام‌ دركشیده‌ بِه‌.
سیروس‌ : این‌ طور كه‌ پیداست‌ همین‌ مختصر عضله‌، با یك‌ چرخش‌ واضح‌ و صریح‌ هوشی‌خان‌ِ كپك‌ناك‌ رو از راه‌ بدر كرده‌!
فرخنده‌ : نه‌ قربون‌ یه‌ بار از این‌ غلطا كردیم‌ برای‌ هفت‌ پشتمون‌ بسه‌.
سیروس‌ : هنوز هم‌ دیر نیست‌.
فرخنده‌ : (به‌ فضای‌ بیرون‌ می‌نگرد.) چرا چرا، خیلی‌ دیره‌. (وسایل‌ را جمع‌ می‌كند و چمدان‌ را می‌بندد.) پاشو شب‌ شد. مامانم‌ رونمی‌شناسی‌؟ دلواپس‌ بشه‌ ...
سیروس‌ : تازه‌ صحبتمون‌ گل‌ انداخته‌ بود ... باشه‌، بماند فردا.
فرخنده‌ : قبول‌. فرداصبح‌ همگی‌ می‌ریم‌ سرِ خاك‌ بهمن‌، توی‌ راه‌ باید سیر تا پیاز رو برام‌ تعریف‌ كنی‌.
سیروس‌ : نچ‌ حوصله‌ش‌ رو ندارم‌.
فرخنده‌ : ای‌ بدذات‌! یعنی‌ دیگه‌ حوصلة‌ همكلامی‌ با ما رو نداری‌؟
سیروس‌ : چرا، اما بیشتر خواهان‌ شنیدنم‌.
فرخنده‌ : چی‌ می‌خوای‌ بشنوی‌؟
(مكث‌ كوتاه‌)
سیروس‌ : یه‌ بار دیگه‌ ... یه‌ پیشنهاد، یه‌ سوآل‌، از اون‌ سوآل‌های‌ واضح‌ و صریح‌.
فرخنده‌ : (زیر لب‌) هه‌، یا سخن‌ دانسته‌ گوی‌ ای‌ مرد بِخرد یا خموش‌.
سیروس‌ : این‌جا، تُو همین‌ مملكت‌، موقعیت‌های‌ زیادی‌ برات‌ هست‌ و ... چشم‌های‌ مراقبی‌ ...
فرخنده‌ : بعله‌، اما نه‌ با نگاهی‌ پُر از عشق‌ و احترام‌. (به‌ نقطه‌ای‌ خیره‌ می‌ماند.) موقعیت‌ موقعیت‌ ... موقعیت‌ شایستة‌ من‌ اون‌لات‌ عربده‌كش‌ دیوار به‌ دیوارمون‌ نبود كه‌ دخترای‌ محل‌ از ترسش‌ راه‌ كج‌ می‌كردند.
سیروس‌ : نچ‌، نه‌. منظور ... منظور موقعیتیه‌ كه‌ ... كه‌ شیرین‌ داشت‌، فقط‌ اگه‌ مكنت‌ خسرو رو به‌ مسكنت‌ فرهاد ترجیح‌ نمی‌داد.
فرخنده‌ : هوم‌، سُكنای‌ دل‌ شیرین‌ عشق‌ بود، چه‌ در كوشك‌ خسرو و چه‌ در كلبة‌ فرهاد.
سیروس‌ : (با بی‌ صبری‌) خُب‌ ...!
فرخنده‌ : سرگشتگی‌ و آوارگی‌ امثال‌ شیرین‌ از ناچاریه‌، از فراق‌ِ عاشقی‌ مث‌ فرهاد.
سیروس‌ : از خودتون‌ بفرمایین‌ شیرین‌ خانوم‌ِ محقق‌ و متفكر!
(مكث‌)
فرخنده‌ : من‌ فرهادی‌ به‌ خود ندیدم‌، درد اینه‌!
سیروس‌ : (با اشاره‌ای‌ به‌ خود) شاید نگاه‌ نمی‌كنی‌!؟
فرخنده‌ : (با تبسمی‌ مادرانه‌) چرا، نگاه‌ می‌كنم‌. فقط‌ پسرخ