تبلیغات
گروه تئاتر کتل تبریز
چهارشنبه 16 اسفند 1385

   نوشته شده توسط: حمید بالغ    نوع مطلب :یادداشتهای روزانه ،

بررسی عنصر تقدیر در نمایشنامه های یونان باستان با نگاهی به داستان ادیپ شهریار
نادر محمدی پور ساعی ور
 كارشناس ادبیات نمایشی
× مقدمه:
- آشنایی با جغرافیا و فرهنگ عمومی یونان باستان:
بی تردید امپراطوری های جهان باستان و جهان كلاسیك، در زمان های مختلف، سطح بسیار گسترده ای از كره ی خاكی را به خود اختصاص داده اند. شاید،
بی نظیرترین آنها، امپراطوری ایران باستان (پارسیان) در دوران بعد از كوروش بود كه بدون در نظر گرفتن قاره ی آمریكا، نصف جهان را تصاحب كرد. یا اسكندر كه بعدها امپراطوری عظیمی به وجود آورد. اما تاریخ، این درس بزرگ را به مامی دهد كه امروزه، چنان چه از یونان باستان و تمدن درخشان آن سخن می رود، هیچ وقت از تمدنی به نام تمدن اسكندر مقدونی، یا تمدن مغولی یاد نمی شود. در حالی كه در یونان در هیچ دوره ای، امپراطوری، به آن معنای عظیم مشرق زمین، به وجود نیامد.
برای شناختن یونان باستان، آنچه به این مقال مربوط می شود، بیشتر شناخت .............

بررسی عنصر تقدیر در نمایشنامه های یونان باستان با نگاهی به داستان ادیپ شهریار
نادر محمدی پور ساعی ور
 كارشناس ادبیات نمایشی
× مقدمه:
- آشنایی با جغرافیا و فرهنگ عمومی یونان باستان:
بی تردید امپراطوری های جهان باستان و جهان كلاسیك، در زمان های مختلف، سطح بسیار گسترده ای از كره ی خاكی را به خود اختصاص داده اند. شاید،
بی نظیرترین آنها، امپراطوری ایران باستان (پارسیان) در دوران بعد از كوروش بود كه بدون در نظر گرفتن قاره ی آمریكا، نصف جهان را تصاحب كرد. یا اسكندر كه بعدها امپراطوری عظیمی به وجود آورد. اما تاریخ، این درس بزرگ را به مامی دهد كه امروزه، چنان چه از یونان باستان و تمدن درخشان آن سخن می رود، هیچ وقت از تمدنی به نام تمدن اسكندر مقدونی، یا تمدن مغولی یاد نمی شود. در حالی كه در یونان در هیچ دوره ای، امپراطوری، به آن معنای عظیم مشرق زمین، به وجود نیامد.
برای شناختن یونان باستان، آنچه به این مقال مربوط می شود، بیشتر شناخت ادیان و اعتقادات و عرف حاكم بر مردم یونان باستان است، كه مجموعا فرهنگ عمومی یونان باستان را تشكیل می دهند. كتمان نمی شود كرد كه سرنوشت یونانیان را، خدایان آنها رقم می زدند. خدایانی كه تقریبا در تمام دوران ها، و یقینا تا دوران طلایی، بدون شك و تردید مورد پرستش عموم بوده اند. و هیچ اهانتی به ساحت ازلی آنها، پذیرفته نبود. هرچند این خدایان، زاده ی تخیل قوی خود یونانیان بودند، اما در تبارشناسی آنها، نمی توان تاثیر تمدن های دیگر، به خصوص  تمدن مصر و فینقی ها را، ندیده گرفت. هم چنان كه تمدن یونان، با ورود همین فینقی ها از شمال اروپا به جزیره ی كرت، در حدود سال های دو هزار پیش از میلاد، شروع
می شود، تكمیل و پرورش آن نیز، تا زمان اصالت یافتن، در دامن اندیشه ی مصر باستان اتفاق می افتد.
در هر صورت، امروز می توان برای خدایان یونان باستان، كه شناخت آنها، ضرورت شناخت معنای زندگی در یونان باستان است، سیر رشد و پرورشی تنظیم كرد، كه بنا به نیاز هر دوره و عصری از یونان، تولد یافته اند و یا حتی مرده اند.
( مانند سلنه، الهه ی ماه، كه با رعد زئوس می میرد)
نكته ی ظریفی را كه در قدرت این خدایان نباید فراموش كرد، پرستش خدایان مختلف، نسبت به شهرها و مناطق مختلف یونان است. شهرهای یونان را polic
( كشور – شهر ) می نامند، تا به استقلال سیاسی و نظامی آنها تاكید كرده باشند. در هر شهری نسبت به طبیعت و نیاز روحی مردم آن شهر، خدای خاصی صاحب بالاترین مرتبه از كرامت و احترام بود.
- خلقت خدایان در یونان باستان:
یونانیان معتقد بودند كه در ابتدا، خلا آغازین وجود داشته، و در حقیقت هیچ چیز نبوده. این دنیای خلا را " كیاس " می نامیدند. اما خود این جهان، دو خدا را در خود پرورش می داده. "تارتاروس" كه خدای جهان های زیرین و ارواح بود و "اروس" كه خدای عشق و هم بستری بود. این دو خدا، بعد از بوجود آمدن جهان فیزیكی، از خلا آغازین، حكومت خود را شروع می كنند. وجود اروس به عنوان یكی از اولین خدایان، به اهمیت باروری و عشق در فرهنگ یونان باستان، تاكید ویژه ای دارد. اما غیر از این دو خدا، "گایا" به عنوان مادر – زمین، كه قدرت باروری داشته، منتسب به همین جهان خاكی می شود. گایا، "اورانوس"، خدای آسمانها را می زاید، تا همدمی برای خود داشته باشد. اورانوس مذكر است و گایا مونث! قطرات باران، همان قدرت باروری اورانوس است كه در زمین (گایا) فرو می رود و باعث رشد گیاهان و درختان می شود. از همبستری اورانوس با گایا، "پونتوس"، خدای دریاها و "اوریا"، خدای كوه ها زاده می شوند. با این خدایان، نسل اول خدایان، كه برای رفع نیازهای روحی مهاجران اولیه كافی بودند، تمام می شوند. اما در ادامه و با شروع نسل دوم خدایان، گایا و اورانوس، باز هم دست به باروری زده، و "گیگانت ها" را كه سه تن بودند و هر كدام پنجاه سر داشتند و از هر یك از شانه هایشان پنجاه دست آویزان بود، خلق می كنند. و سپس، "سیكلوپ ها" را می زایند، كه باز سه تن هستند فقط با یك چشم در وسط پیشانی! سیكلوپ ها كارگر بودند و وظیفه ی آنها، بوجود آوردن معابد و قصرها برای خدایان بود. اما تیتانها، مهمترین ثمره ی همزیستی اورانوس با گایا هستند. تیتان ها، سیزده الهه و خدا بودند. مهمترین آنها:
1- هلیوس، خدای خورشید بود كه بعدها می میرد – از منظر ستایش یونانیان ناپدید می شود – و آپولو جای او را می گیرد.
2-  سلنه، الهه ی ماه كه بیشترین معروفیتش را مدیون زاده ی خود، دیونیزوس است.
3- اوكئانوس، خدای رودهای فرا گرد زمین، كه كلمه ی اقیانوس مشتق از همین نام است.
4- تمیس، الهه ی پیش گویی، كه تاثیر زیادی در روند حوادث تقدیری زئوس دارد.
5- اتلس، خدای استوار سازنده ی آسمانها، كه كل آسمان بر شانه های او قرار گرفته.
6- پرومتئوس، خدای هوش و خرد، كه از آب و خاك رس به دستور زئوس، انسان را آفرید.
7- اپی متئوس، كه شوهر  نخستین زن خلق شده (پاندورا) بود.
8- كرونوس، كه جوانترین و رشیدترین تیتانها بود.
9- رئا، كه با هم بستری با برادرش، كرونوس، نسل سوم خدایان را بنا نهاد.اما چون اورانوس می دانست كه یكی از فرزندانش او را كشته و بر تختش جلوس خواهد كرد، همه ی تیتان ها را به تارتاروس، جهان زیرین می فرستاد تا از شر آنها در امان ماند. بالاخره كرونوس با كمك مادرش، گایا، اورانوس را كشته و بر تخت او جلوس می كند. با به قدرت رسیدن كرونوس، نسل سوم خدایان كه مهمترین خدایان و الهه گان یونان باستان هستند، به وجود می آیند. كرونوس، خواهرش رئا را به زنی می گیرد و شش نفر از فرزندان آنها تبدیل به مهمترین خدایان یونان باستان می شوند. فرزندان آنها عبارت بودند از:
1- ستیا: كه نگهبان خانه بود و الهه ی خانه داری و مهربانترین و عزیزترین، بین شش تن.
2- دیمیتر، كه الهه ی غلات بود و بیشتر با كشاورزان مراوده داشت.
3- زئوس، یا همان ژوپیتر، كه جوانترین این شش تن بود و بعدها خدای خدایان شد.
4- هرا، كه برای همیشه ملكه ی المپ باقی ماند و الهه ی زیبایی و زناشویی بود.
5- هایدس، یا همان پولوتو، كه خدای مرگ و میر بود و جمعیت زمین را كنترل می كرد. بعدها هایدس فرمانروای مطلق جهان زیرین می شود.
6- پوسیدون، یا همان نپتون، كه پروردگار دریاها شد و اوست كه مسبب زلزله ها می شود.
اما برای كرونوس هم سرنوشتی چون پدرش توسط گایا پیش بینی می شود. این بار زئوس با همدستی گایا و رئا، از فرو رفتن در تارتاروس رهایی یافته و چون خدای نیرومندی می شود، بر كرونوس شوریده و به جای او می نشیند. او برای حكومت بر هستی، از برادرانش و خواهرانش كه آنها را از تارتاروس نجات داده كمك
می طلبد و در یك قرعه كشی، فرمانروایی هر بخش از هستی به یكی از آنها سپرده می شود. زئوس در مركز این امپراطوری، منتسب به خدای خدایان می شود. بدین صورت، فرمانروایی بر كل هستی، بین سه نرینه و سه مادینه، تقسیم می شود. این نسل از خدایان تا نسل ها به حیات خود ادامه دادند و حتی امروزه در نظر مومنین به یونان باستان، هنوز هم حكومت آنها بر جهان ادامه دارد. بعدها نسل دیگری از خدایان به وجود آمدند كه نتیجه ی هم بستری زئوس با هریك از خواهرانش بود. زئوس حتی گاهی از زمین نیز برای خودش، زنی اختیار كرده و باعث بوجود آمدن قهرمانان می شود. مانند آشیل یا پاریس یا هكتور و ...
به مهمترین این خدایان و الهه گان به صورت تیتروار اشاره می شود.
1- آتنا، الهه ی هنرها، صنایع و نبرد دفاعی
2- آپولون، خدای پیش گویی، پزشكی و تیراندازی و موسیقی و شعر
3- آرتمیس، الهه ی شكار، فرزند لتو
4- هرمس، پیام بر و پیام آور زئوس، نگهبان راه بهشت و جهنم
5- پروسفونه، ملكه ی جهان زیرین و عالم ارواح، دختر دیمیتر وزن هایدس.
6- آرس، خدای جنگ، فرزند هرا
7- هبه، الهه ی جوانی
8- هفایستوس، ابزار ساز بلند آوازه، خدای آهنگری
- خلقت انسانها در یونان باستان:
پرومتئوس، كه خدای هوش و خرد از میان تیتان ها بود، به امر زئوس، انسان را از پنج نسل، از آب و خاك آفرید، نسل اول، نسل طلا بود، در زمان زندگی این انسانها، زمین پر از نعمت و فراوانی است. همیشه بهار است و درختان پربارند. مالكیت شخصی بی معنی است و تمام انسانها در یك جامعه ی اشتراكی، عادلانه زندگی می كنند. فرزندان از همان لحظه ی تولد در داخل اجتماع هستند. نسل دوم انسانها، نسل نقره هستند، كه در این زمان، بچه ها صدها سال از اجتماعات دور نگه داشته می شوند. زمین های شخصی و مالكیت خصوصی به وجود می آید. در میان آدمیان، گاهی افرادی با افكار پلید و زشت هم دیده می شوند. زئوس ناراحت می شود و اتفاقی كه نباید بیفتد، می افتد. به نیرنگ آفرودیت و اروس، هایدس به پروسفونه  عاشق می شود، و دیمیتر در فراق دخترش فصل ها را ایجاد می كند.
نسل سوم انسانها كه از آن به نسل مفرغ یاد می شود، با كشف مفرغ شروع  می شود. كارخانه های اسلحه سازی به كار می افتند. آرس، خدای جنگ محبوبیت پیدا می كند. بدبختی و كشتار شروع می شود. انسان به سرعت به سمت فنا و نیستی پیش می رود. زئوس مجبور می شود نسل قهرمانان را پدید آورد.
اما نسل چهارم، نسل قهرمانان، برای پایان دادن به جنگ ها آفریده می شوند. جنگ تروا در همین زمان اتفاق می افتد. خیلی از این قهرمانان در این جنگ كشته می شوند و بقیه در ساحلی  از اقیانوس، به فرمانروایی كرونوس، كه به همین منظور آزاد شده، تا هنوز زنده اند.
اما نسل پنجم كه نسل آهن است، همین نسل امروزه ی ماست. بدترین دوره ی زیست آدمیان! جهان پر از زشتی و مرگ شده. تنها قهرمانان با رستاخیزشان می توانند به این سیر قهقرایی نسل پنجم پایانی ببخشند.
حال با این مقدمه، می توان وارد بحث یونان باستان شد. تنها ذكر نكته ای باقی
می ماند و آن هم لزوم بحث.
- لزوم بحث در مورد آثار یونان باستان:
" اگر دنیا تقدیری است، بیایید ما از او تقدیری تر باشیم"
بودریار
" اگر چه اغلب در تراژدی های یونان انسان در برابر تقدیر تراژیك تن به شكست می دهد. اما تلاش او برای بهروزی بشر ستودنی و ماندگار است. لذت تراژیك
بی گمان از ستایش همین تلاش قهرمان تراژدی برمی خیزد. تراژدی های یونان كاری سترگ در كشف رمز و راز هستی و انسان پذیر كردن جهان كرده اند."
آندره بونار
انگیزه ی اصلی كنش های ما در برابر هر مسئله ای زاده ی حداقل یك سوال بی جواب است كه ناتوانی مان برای پاسخ دادن به آن، چون خوره به روح و جانمان
می افتد و باعث بروز خلاقیت مان می شود. همین كنش ها در یك سیر مستقیم و نه دوار، تاریخ تمدن بشری را به پیش برده است. اما یك چرای بزرگ، باعث ساخت زیر بنای تفكرات بشر شده و در ادامه به بارور كردن تاریخ هنر و فرهنگ بشر پرداخته. این چرای بزرگ، این سوال ازلی و ابدی، " از كجا آمده ام" ی است كه انسان از همان آغاز – اگر اصولا بتوان آغازی برای بشر متصور شد – با آن درگیر بوده و در یك نگاه كلی انگار تمام فعالیت های زیستی او، تنها برای یافتن پاسخ همین سوال تنظیم شده! خواص سرنوشت ساز این سوال، لزوم پرداختن به آن در هر عصری را مشخص می كند. در یك پیچ و خم طولانی و سرگیجه آور، تمام تلاش بشر تا به امروز، تنها به یافتن پاسخ های مقطعی و سپس رد آنها – و فرستادنشان به جهان اسطوره ها – محدود شده و علوم تجربی در مقابله با ذهن رویا پرداز بشر قرار گرفته و تنها به ابعاد این سوال و پاسخ ها افزوده. تمدن های بزرگ همیشه برای یافتن پاسخ تلاش كرده اند و هر كدام به فراخور بنیه فرهنگی خود، جوابی از جنس فهم مردمش به آن داده اند. اما در تمام تمدن های كهن، ابزار پاسخ ها یكه و تك بوده است. اسطوره!
اسطوره ها بهترین ابزار برای توجیه بوده اند. و در یك فرافكنی از زندگی طبیعی بشر، ضمیر خلاق او را هم به كار انداخته و باعث پیدایش فرهنگ و هنر كهن شده اند. پرداختن به اسطوره ها از حیطه ی فلسفه و دین گذشته و شكل هنری به خود گرفته است. صد البته فقط همین نگاه هنرمندانه می توانست آنها را از گزند روزگار در امان بدارد و تا به امروز در این شكل بی نظیر زنده و پویا حفظ كند. بی مرگی اسطوره ها را باید مدیون شكل هنری آنها بدانیم. اسطوره ها به اندیشه ی بشر اولیه ثباتی نسبی می بخشید و انسان اولیه برای حفظ كیان اجتماع خود، سخت به آن محتاج بود. اگر به دنبال توده ی منسجمی از این اسطوره ها باشید، به صورتی كه هر كدام تكمیل كننده ی اسطوره ی قبلی باشند، یونان بهترین نقطه ی این كره ی خاكی است و تمدن كهن – باستان – یونان، بهترین مرجع بررسی تطبیقی خدایان و تاثیر آنها بر سرنوشت بشر است.
تا آن جا كه تحقیقات كاوشگران اجازه ی قضاوت می دهد، یونان را به جرات می توان اولین نحله ی فكری منسجم، اما نه مستقل، كه با كمی اغماض می توان آغاز و پایانی بر آن متصور شد، در امر تكوین بینش دینی بشر از منظر اسطوره ها دانست. در مورد پایه های این تفكر غنی تحقیقات زیادی شده و امروزه متفق القولند كه دوران نو سنگی یونان ( دوران مینوسی ) و بخصوص فرهنگ جزیره كرت یا كراته – كه برخاست گاه تمدن كهن یونان از همین جزیره است – شدیدا تحت تاثیر تمدن و تفكر شرق و به خصوص، فینقی های شمال آفریقاست. حتی در نگاهی رادیكال تر، ساكنان تمدن ساز جزیره ی كرت، كسانی جز كوچند ه گان از مصر نبوده اند.(1)
در هر حال، یونان چه از نظر جغرافیایی و چه از نظر تفكر، پلی است كه شرق و  غرب را به هم پیوند داده و یا به عبارتی بهتر، شالوده های اصلی هر دو تفكر غربی و شرقی، در بنیان تمدن یونان باستان نهفته است. (2) اگر از ابزارهای ماشینی چشم بپوشیم، حتی امروزه نیز، تقریبا همه ی مظاهر دنیوی ما از یونان نشات گرفته. كلمات انگلیسی مدرسه، ورزشگاه، حساب و هندسه، تاریخ، فن بلاغت، فیزیك، زیست، كالبد شناسی، بهداشت، درمان، آرایشگری، شعر، تراژدی، كمدی، فلسفه، تئاتر، الهیات، سیاست، اخلاق، انسان دوستی، استبداد، توانگری، دموكراسی و ... همه ریشه یونانی دارند. در حقیقت، مطالعه ی یونان باستان، مطالعه ی زیر بنای فكری و فلسفی تمدن بشری است.
- ویژگی های آثار یونان باستان:
برای بررسی آثار یونان باستان، كه عموما مربوط به دوران طلایی یونان می شوند، نمی توان بدون شناخت گذشته ی پر بار یونانیان، و پایه های فلسفی و روانی این پدیده ی شگرف  در سال های 500 الی 380 ق0م دست به كاوش زد. یونان بعد از تمدنی كه در بین سال های 2000 الی 1200 ق0م در جزیره ی كرت، بعد از دوران مینوسی به وجود آمد، دوران تازه ای به نام دوران " موكنای ها" از سال 1200 الی 1120 ق.م را تجربه كرد. اما عصر پهلوانان و جنگ های اسپارت با تروا، عصر "آخایی ها" بود كه در بین سال های 1100 الی 1120 ق.م اتفاق افتاد. سپس " دوری ها" از سال 1100 ق.م در یونان تمدنی را بنا نهادند كه باعث به وجود آمدن اولین حماسه ی تاریخ ادبیات جهان ، یعنی " ادیسه" و "ایلیاد" هومر شد. بعد از جنگ ایران و یونان و ماجرای مارتن بود كه دوران طلایی یونان باستان شروع شد. بررسی ما در این مطلب، فقط حول و حوش همین دوران طلایی خواهد بود.
دو شاخه ی اصلی كل فلسفه و هنر دوران طلایی را تحت تاثیر قرار داده. یكی جریانی است طبیعت گرای، و دیگری جریانی است رازورانه! رازوری در یونان از فیثاغورس ریشه گرفت – هر چند بومیان یونان صاحب دین و قانون بودند، اما چیز قابل توجهی از تمدن آنها به دست نیامده -  و با پارمیندس، افلاطون و كلئناس ادامه یافت و به پلومنتیوس و پولس طوری رسید. اما طبیعت گرایی از طالس شروع شد و به وسیله ی آناكسیماندروس، كسنوفانوس، پروتاگوراس، بقراط و ذیمقراطس به اپیكور و لوكروتیوس انتقال یافت. در این میان فیلسوفانی هم بوده اند كه این دو نحله را با هم آمیختند. از جمله سقراط و ارسطو و ...
با این توضیح، پر بی راه نگفته ایم اگر تمدن  یونان را، مادر همه ی تمدن ها بدانیم.(3)
بحث در مورد آثار یونان باستان، بحث در رابطه با همه ی دغدغه هایی است كه بشر تا به امروز با آنها دست به گریبان بوده. اگر "پرومته" با زئوس به جنگ بر می خیزد، و به سبب دانشی كه به انسان ارزانی داشته ( آتش ) لایق عقوبتی ناعادلانه می شود، در حقیقت خود را به عنوان اولین شهید راه عصیان – كه به حق، بشر تمدن حاضر را با تمام كاستی ها و نقص هایش مدیون همین عصیان است – معرفی می كند.
" ... ای زئوس ... تو كه نعمت های خود را بین خوبان و بدان یكسان پخش می كنی، چگونه پاس حق و باطل را نگه می داری و چگونه می خواهی كه قوانین تو را در یابند؟ " (4)
آری... خدایان می میرند. اما خداترسی جاودان می ماند. امروزه هم انسان برای خود خدایانی ترتیب می دهد. و این تقدیر اوست كه با این خدایان با همان شهامت پرومته به جنگ برخیزد.
هنر یونان برای ما تمام نشده. هنوز همان سوالاتی كه برای یونانیان مطرح بود به قوت خود باقی است. تنها شیوه ی مبارزه و عصیان است كه آثار یونان به ما می آموزد.
" ... شاعر تراژدیش را بر من نوشته و خواسته دستم را بگیرد. كمكم كند كه راه دردناك هستی را بپیمایم. این درد، درد مشترك همه ی ماست. شاعر یونان می خواهد سرانجام مرا به كرانه شادی برساند. برای نیل به این مقصود، من نیز با قلبم، خونم و نفسم كه به روانم بسته است این آزمون تراژیك را تجربه می كنم. اینك من زنده ام و شاعر یونان مرده. تراژدی او باید در من زنده بماند تا این شادی و لذت، زنجیروار به نسل بعدی منتقل شود. شادی كه مادرش شاعر یونان است. مخاطب این تراژدی ها مردم همه ی اعصار است." ( 5 )
پس آثار یونان باستان، در تصویری كه از انسان در چنبره ی خدایان و تمام جهان ارائه می كند، در ستایشی كه از عصیان و خردورزی انسان میكند، در لذتی كه از همسویی با سرنوشت قهرمانش ارزانی می دارد، در رویایی كه پس و پشت پیروزی قهرمانش نهفته است و در تعمق و تاملی كه در ریز ریز ابعاد روانی انسان میكند، ما را مجبور به خوانش خود می كند. بدون این آثار ما اكنون صاحب چنین بینش عمیق و مهم تر از آن، چنین جسارتی برای به عقب راندن خدایانی كه تقدیر ما را رقم
می زنند، نبودیم.
هویت، شاید در مركز مناظرات قرن بیستم بوده باشد. اما لزوم وجود و تعیین حدود آن، حتی در سطحی وسیع تر از امروز، در ذهن و اندیشه ی فیلسوفان یونانی ریشه دوانده بود. در حقیقت یونانیان از دو سو مورد بازخواست طبیعت انسانی خود قرار می گرفتند. از سویی به خاطر یافتن جواب سوالاتشان، در مورد آن سوال اولیه، دست به اختراع خدایان و سلسله ی به هم پیوسته ی آنها، از " اورانوس" و "گایا" تا تیتانها و موزها می كردند، و از سوی دیگر، برای احراز هویت فردی شان، به مبارزه با همین خدایان بر می خاستند. احراز این هویت آن چنان برای یونانیان مهم بوده كه بشر را در مركز آفرینش تراژدی هایشان قرار می دادند. تا با پیروزی او بر خدایانی كه تقدیرش را بر او رقم زده اند به لذتی انسانی برسند. در حقیقت با پیروزی قهرمان تراژدی، آنها به انسانیت خویش افتخار می كردند. خود را برتر از تقدیرشان می دانستند و نیرومندانه به زندگی ادامه می دادند.
" بدا به حال قومی كه بخت رستگاری را نه در محاسبه ی قوا و تنش نیروها، بلكه در خیال پردازی ها و درمانده گی و جمود امید، می جوید. به امید خدایان دل بستن، قمار كردن بر سر آزادی خویش است و از پیش تن دادن به سلطه ی تقدیر و پذیرش بندگی" (6)
این پارادوكس هنوز هم به قوت خود در زندگی بشر باقی مانده است. نظریه ها پشت سر هم صادر می شود و یكی دیگری را نقض می كند. تا همین چهل سال پیش، روشنفكری در این دنیا چنان با مفهوم ماركسیسم چپ روسی گره خورده بود كه انتخاب یكی از آنها به معنی نبودن در جبهه دیگری بود. اما امروزه كمتر روشنفكری دوست دارد او را به آن معنای چهل سال پیش روشنفكر بخوانند. به واقع بسیار مشكل است كه پیشرفتی برای این خدازایی و خداكشی تعیین كرد. اما آنچه كه مسلم است، خدایان خود را به رنگ عصر خود در می آورند. شاید روزی علم بتواند آنچنان جواب قطعی به سوالات ازلی بیابد كه دیگر خدایی نتواند قد علم كند و رخ بنماید. اما آنروز ما گرفتار خدای دیگری به نام " علم- خدا" نخواهیم شد؟!
خدایان همیشه هستند و نمی توان آنها را بالكل نابود شده دید. تنها می توان علیه آنها شورید. سقراط پر بی راه نمی گفت كه " خود، خود را بشناس"
از طرفی آثار یونان باستان، به علت گرایشات ضد عرفانی و اومانیست یشان و جرات و جسارتی كه در متن آنها برای شورش علیه تقدیر خدایان نهفته است، ارزش چند بار خوانی را پیدا می كنند. جالب این كه این قوم، به موازات تراژدی هایی كه به سبب شرح تسلط خدایان بر سرنوشت قهرمانانشان خلق می كنند، علم و فنون را نیز می آفرینند. اشیل با فیثاغورس هم دوره است و اورپید و دموكریت و بقراط و سوفكل هم دوره اند. آیا واقعا لذت تراژدی ذاتا با لذت هندسه و نجوم یكی است؟ آیا ثمره ی هر دو شناخت نیست؟
اما پایان تراژیك این تراژدی ها نباید باعث ناامیدی شود. معمولا قهرمان تراژدی در چنبره ی تقدیر شوم خود خرد می شود و از بین می رود. حتی پرومته نیز در نهایت، در نمایشنامه ی دوم اشیل – پرومته ی رسته از بند – در نهایت با زئوس از در دوستی در می آید و سر به فرمان او خم می كند. اما نكته ی ظریفی هست كه نباید از آن غافل شد. در این تراژدی ها نتیجه ی كار چندان مهم نیست. مسیری كه قهرمان تراژدی برای رسیدن به رستگاری طی می كند مهم تر است. او در هر حال یك شورشی باقی می ماند. هیچ وقت در طی این مسیر دچار ناامیدی و خسران
نمی شود. قهرمان تراژدی در هر قدم به شناخت تازه ای از توانایی هایش و دنیایش و هستی می رسد. نقاط ضعف خدایان را می شناسد و می شناساند. و مهم تر از همه در طی تمام مراحل تنها به نیروی خود تكیه می كند. او خود، خودش را شناخته. به جایگاه ابر مردی رسیده كه می تواند، خودش تقدیرش را رقم بزند. بله...! تقدیر ادیپ از زمان پدرانش – كادموس و لایوس – بر او رقم خورده بود. اما این دستان ادیپ بود كه به اراده ی خود، چشمانش را كور كرد. این خواسته ی خدایان نبود. مرگ یوكاسته هم  خواسته ی خدایان نبود. " سرنوشت پر حادثه ی انسان تراژیك در یونان باستان، گام برداشتن بر ریسمان كشیده ای است، كه هر لغزش پا، موجب سقوطش در پرتگاه تقدیر محتوم خواهد شد. اما همواره و در هر آن، این توانایی را دارد كه خود به تنهایی، در پرتو بینش روشنگرانه، و به یمن شجاعت سر سختانه و خردمندانه اش، از فرو افتادن بپرهیزد. و خویشتن را نجات بخشد و حتی در قفس جبر و تقدیر، با اقدامی نو آئین، آزادی بكرش را به چنگ آورد. و این توانایی انسان، نوید بخش رهایی كیهان است" ( 7 )
متاسفانه این خودباوری كم كم جای خودش را به امیدواری مسیحی( مذهبی) و ادیان دیگر كه اعتقاد به بخشش آسمانی – خدایی داشتند، داد و روند رو به تكامل بشر را دچار سكته ی عظیمی كرد. شجاعت تراژیك اعتماد به خود است. اعتماد به ابرانسانی است كه الگوی قهرمان تراژدیست. اما عبودیت مذهبی، چیزی جز خواری و بندگی رذیلانه، به بار نیاورده! آیا ماجرای انسان مذهبی تراژیك تر نیست؟
تراژدی نویسان یونان در زندگی خودشان نیز، به دنبال همین ابرانسان بودند. آنها معمولا قهرمان مسابقات ورزشی و یا سرداران موفق سپاه بودند. باید بیست و چهار قرن می گذشت تا مردی دیگر – نیچه – باز در حسرت آن قهرمانان، عزای ابرانسان را می گرفت. در تعریفی دقیق تر از این قهرمانان، حتی نمی توان پذیرفت كه تقدیرشان، توسط خودشان پذیرفته شده باشد. این تقدیر در عموم آثار یونان باستان، چیزی تحمیلی از طرف زئوس، خدای خدایان، می باشد و تنها به این علت تبدیل به سرنوشت قهرمان می شود، كه قهرمان به آن تن می دهد.
باید توجه داشت كه این مطلب بیشتر به بررسی آثار تراژیك یونان باستان توجه دارد. و مثلا از كمدی های آریستوفان كه بخش عظیمی از نظر كمیت آثار یونان، به آنها تعلق دارد، صرف نظر می شود. بر همین اساس می توان تمام تراژدی های یونان باستان را در دو دسته، طبقه بندی كرد. آثاری كه در آنها قهرمان موافق نظر خدایان، و در راس آنها زئوس، سعی می كند آنها را با خود هم ساز كرده و از خود چهره ای دین دار و خداترس ارائه دهد. مانند "ایلیاد" كه آگاممنون برای جلب نظر خدایان، حتی دخترش – ایفی ژنی – را قربانی می كند. در این آثار قهرمان سر جنگ با خدایان را ندارد. او خدا را پشتیبان خود می خواهد تا با تكیه بر نیروی خدایان، بر موانع طبیعی و دشمن فیزیكی خود، غلبه كند. تقدیرش را پذیرفته و تنها عصیان او زخم زدن برخودش است. مویه و سوگواری بر خاكستر تراژیك هویت و شخصیت قهرمانانه اش، كه عموما در پایان اثر به خاك ذلت می افتد، می كند. با كمی اغماض، ادیپ شهریار سوفكل را هم می توان در این دسته جا داد. اما در مقابل، قهرمانان آثار دیگری هم هستند، كه علیه زئوس قد برافراشتند. بی تردید، ارشد این قهرمانان، پرومته است كه سالهای سال بر صخره ای به زنجیر كشیده شد و شجاعانه لب به اعتراض گشود. به حق باید گفت كه پرومته و صلابت او و انكار ناپذیری دلایلش برای رد زئوس، اعتباری دو چندان به كل تمدن یونان باستان بخشیده. بدون پرومته، امروزه از یونان تنها دوره ای از تمدن با فلسفه و
مشخصه های بسیار تك جانبه و بدون طراوت باقی بود كه بیشتر عبودیت و تسلیم را به ما می آموخت تا راه دفاع از انسانیت مان و مبارزه برای احقاق حقمان! بدون پرومته، یونان باستان چیزی كم داشت. هم چنان كه بدون ادیپ این شاهكار بشریت با سیر اندیشه ی جامع و كاملی، كه این چنین پر و پیمان است، روبرو نمی شدیم.
از دیگر ویژگی های آثار یونان باستان، به سیر منطقی اندیشه ای نهفته در این آثار می توان اشاره كرد. اگر مثلا اشیل به سال 460 ق0م پرومته در زنجیر را
می نویسد، سوفكل در سال 442 ق0م آنتیگونه را عرضه می كند، كه دفاع
جانانه ای است از حكم خدایانی كه پرومته آنها را به هیچ گرفته بود. و در ادامه ی آن در 429 ق0م، بعد از این كه اورپید مده آ را در سال431ق0م می نویسد، " ادیپ شهریار" را به صحنه می آورد كه باز مناظره ای ادبی نمایشی، و از آن بیشتر فلسفی اوست با تمام اندیشه های اشیل. و جالب این كه بعد از این جدل های ثقیل و بغرنج فلسفی، آریستوفان كمدی هایش را عرضه می كند.( شهسواران، ابرها، زنبوران، صلح و...) انگار كه نیاز به تنفسی بوده باشد. مضامین این آثار چندان از نظر تاریخی، به صورت منطقی پشت سر هم قرار گرفته اند، انگار سعی در تبیین یك سیر اندیشه ی فلسفی، از آغاز به پایان را دارند. هر اثری در جواب اثر قبل از خود، و یا در تكمیل آن نوشته شده. البته با در نظر گرفتن فضای ارائه ی این آثار، راحت تر می توان این تبادل اندیشه را درك كرد.
جشن های "دیونیزوسی" كه در دوران طلایی یونان باستان، از اهمیت به سزایی برخوردار بود، محل مناسبی برای نمایش این افكار به شمار می رفت. در این جشن ها كه گاه شش ماه از سال را به خود اختصاص می داد، رقابتی سخت بین این نویسندگان برگزار می گردید و آتن كه قلب فرهنگی یونان آن عصر بود، شاهد دفاع این هنرمندان از آثار خود بود. در این جشن ها، از تمام نقاط یونان، اندیشمندان گرد  می آمدند تا در قالب جشنواره ای كه داوران و تماشاگران مشتاقی داشت، به
مناظره ی افكارشان بپردازند. بنا براین به راحتی با افكار هم آشنا شده و بدین صورت زمانی كه در نقاط دیگر دنیا، به جز مصر و شرق و بین النهرین، مردم هنوز در قبایل كوچك و فرسنگ ها دور از هم ، دلخوش به خدایان ناتوانی كه آفریده بودند، غرق در فیتیشیسم، روزگار می گذراندند، یونان، به یمن ارتباطات فرهنگی تمام نقاط آن، یك دوره ی آكادمیك از فلسفه و تحلیل جهان، تنظیم می كرد كه ابتدا روی صحنه و سپس توسط فیلسوفانش تدوین و به رشته ی تحریر درآمد. این ویژگی آثار یونانی باعث می شود، كه هر نسل از تجارب نسل قبلی خود سود ببرد و به عبارتی دست به تكرار مكررات نزند. اگر در حدود دویست سال از دوران طلایی یونان باستان، شاهد چنین پیشرفتی در علم و فلسفه هستیم، نباید زیاد تعجب كنیم. زیرا كه هر فیلسوفی ادامه دهنده ی فیلسوف قبلی بوده و انقطاعی كه در تمدن های دیگر بین نسل ها صورت پذیرفته، در یونان مشاهده نمی شود.
از ویژگی های دیگر آثار یونان باستان، می توان به بن مایه های عمیقا فلسفی آنها اشاره كرد. جالب است كه در یونان، مكاتب فلسفی قبل از تكوین، به صورت آثار نمایشی روی صحنه می رفته اند. سوفكل و اشیل، قبل از سقراط و افلاطون و ارسطو زیسته اند. انگار كه صحنه ی نمایش، آزمایشگاه این تفكرات باشد. امروزه، بی تعارف، فلسفه در تمامی شاخه ها – فلسفه ی محض، فلسفه ی كلامی، فلسفه ی سیاسی و...- از آثار نمایشی بسیار پیشی گرفته. به صورتی كه در تحلیل آثار نمایشی، از منابع فلسفی سود می بریم. یا به گونه ای پست تر، آثار نمایشی برای تبلیغ و تبیین بن مایه های نحله های مختلف فلسفی تلاش می كنند. در حالی كه در یونان باستان، فلسفه ها از دل آثار نمایشی بوجود آمدند. نمایشنامه نویسان، از نظر تاریخی متقدم تر از فیلسوفان بوده اند. و نكته ی جالب تر این كه، همان افكار فیلسوفان را در قالبی ماندگارتر و زیباتر در آثار نمایشی خود عرضه می كردند. امروزه كسی حوصله نمی كند كتاب "جمهور"  افلاطون را بخواند. اما یك اجرای زیبا از ادیپ شهریار، همه را به سالن ها خواهد كشاند و قلب و روح آنها را تسخیر خواهد كرد. این نمایشنامه نویسان در زمان حیات خودشان هم از ارج و قرب بالایی برخوردار بودند. متاسفانه از آن زمان تاكنون درام نویسان نتوانستند به آن درجه از احترام كه در دوران طلایی یونان باستان داشتند برسند. بن مایه های روانی شخصیت های آثار یونان باستان، آن چنان قابل بحث و بنیادی است، كه مثلا رفتارهای ادیپ، دوهزارو سیصد سال بعد از نوشته شدن، جرقه ی بزرگی در ذهن فروید می زند و او با تبیین اندیشه عقده ی ادیپ، باعث تحول عظیمی در علم روانشناسی امروز می شود. جالب است كه بشر هنوز هم نان آن دویست سال دوران طلایی رامی خورد.(11)
در نگاه كلی به تاریخ تئاتر از آن زمان تا به امروز، سیری نزولی در تاثیر و كاركرد آثار نمایشی در جریانات اجتماعی و علمی اتفاق افتاده. شاید تنوع هنرها- از جمله تلویزیون و سینما- مقصر اصلی باشند. اما آنچه اتفاق افتاده، موزه ای شدن فعالیت های نمایشی در جهان امروز است. در نگاهی خوشبینانه، تئاتر فقط فعالیتی روشنفكرانه است، كه تنها در بخش محدودی از اجتماعات انسانی، نقش ناچیزی بازی می كند. اما در یونان باستان، یك اثر خوب می توانست، سرنوشت حكومتی را عوض كند یا به تثبیت پایه های آن كمك نماید. اصولا مرجع دین و فرهنگ آثار نمایشی بودند.
اما بارزترین ومهم ترین ویژگی آثار یونان باستان، كه به آنها پایگاهی هم چون كتب ادیان دیگر می دهد، نقش به سزایی است كه این آثار در انتقال مفاهیم اسطوره ها بازی كرده اند. اگر بپذیریم كه دین یونان باستان، زئوس- خدایی، در نوع خود بی نظیر و پایه و اساس ادیان دیگر بوده است، درك و تكمیل مفاهیم این دین را مدیون آثار نمایشی یونان باستان هستیم.(8)
در بررسی ادیان مختلف كه به شكل های مشابه، در دیگر كشور- شهرهای یونان (polic) وجود داشته اند، به نقطه ی جالبی بر می خوریم. اس و اساس این ادیان، اسطوره ها هستند. انگار كه انسان یونان باستان، فقط با این اسطوره ها حرف زده. اسطوره ها زبان مشترك بین همه ی ملل یونان باستان بوده اند. هر كشور- شهری بسته به مشكلی كه داشته، یكی از خدایان یا الهه گان را می پرستیده اند. در شهر آتن، كه به خاطر ارج و قرب الهه "آتنا" به این نام نامیده شده، معابد زیادی برای آتنا ساخته شده. قربانی های زیادی برای خشنودی آتنا، سر بریده می شدند و مراسم زیادی در طول سال برای تكریم این الهه برگزار می شده. اما ماهیت این اسطوره ها، كه هركدام برای خود داستانی زیبا و محكم دارند، چیست؟ یونانیان خود مایه و مضمون تراژدی هایشان را اسطوره می نامیدند. اما باید برای اسطوره ها نقش بیشتری در جامعه ی یونان باستان در نظر گرفت.
" اسطوره توضیح می دهد كه چرا در آن جامعه بعضی آئین ها معمول است و منشا پیدایش قانون و توتم ها و كلان ها و  طبقه ی حاكم و ساختارهای اجتماعی را بدان گونه كه انقلابها یا فتوحات در گذشته به آنها تعیین بخشیده، روشن و توجیه می كند. اسطوره گزارش داد و ستد بین انسانها و خدایان است. یا تعریف تكامل بعضی پدیده های طبیعی! بنابراین باید برای شناخت اسطوره ها بستر اجتماعی آنها را شناخت." (9)
اما نباید بپنداریم كه داستان اسطوره ها دقیقا همان گونه كه به دست ما رسیده، اتفاق افتاده است. هنوز مدارك محكم برای اثبات وقوع حوادثی كه اسطوره ها بیان می كنند به دست نیامده. آنچه اسطوره مطرح می كند، چیزی كه در گذشته اتفاق افتاده نیست، بلكه چیزی است كه برای محق كردن پدیده های امروزی، گمان می رود كه در گذشته اتفاق افتاده باشد. با همه ی این توضیحات نباید از نقش انتقالی اسطوره ها، در انتقال فرهنگ و دین یونان باستان به نسل های بعدی غافل شد. اگر در اهمیت بررسی اسطوره ها شكی نمانده باشد، نباید فراموش كنیم كه" تراژدی یونان، اسطوره را هنگامی كه زیر ضربات خرد، در معرض نابودی بود، مدت زمانی نجات داد." (10)اگر امروزه از اسطوره ها حرفی به میان می آید، همه را مدیون تراژدی های یونان باستان هستیم. در روانشناسی یونگ، آرك تایپ ها- خدایان ازلی – نقش بسیار مهمی ایفا می كنند. یونگ بیشتر تنش های روانی فرد را مربوط به همین آرك تایپ ها و ناخودآگاه جمعی بشر می داند. برخاستگاه این خدایان ازلی، همین اسطوره هاست. اسطوره ها، مثل افساری هستند كه بر دهان تمدن بشری زده شده و مسیر او را در طول تاریخ مشخص كرده اند. حتی  شورش بر علیه این اسطوره ها نیز، بخشی از این مسیر تقدیری است. اشیل حتی با تمام روحیه ی شورشی خود، در نهایت در مسیری كه اسطوره ها رقم زده اند گام بر می دارد. به نظر اشیل دست بردن در سنتی قدسی( تقدیر) كفر و هتك حرمت است. و برای رهایی از اسطوره، گریز به وادی بدبینی رهایی بخش و گشودن مسئله ای كه اسطوره مطرح می سازد با نفی اسطوره یا كند كردن و سائیدن نیشش، كار بس راحت و آسانی است.
امروزه ما هم برای خود اسطوره هایی داریم. فقط از این اسطوره ها تمركز زدایی شده. اگر در یونان باستان، معابد و مشخصا معبد دلفی، محل تمركز اسطوره ها بود، امروزه در هر گوشه كناری می توان عبادت گاه این اسطوره ها را دید. سینما و تلویزیون، معابد دلفی ما هستند. رهبران سیاسی، هنرمندان، ورزشكاران، خوانندگان، شخصیت های تاریخی مذهبی و... هركدام اسطوره ی بخشی از جامعه ی امروز ما هستند. اسطوره ها برای رشد و شكوفایی نیاز به شرایط دارند. عقب نشینی عقلانیت، و ناكامی افراد یك جامعه در حل مشكلات طبیعی و اجتماعی شان، باعث می شود تا آنها دست به دامن اسطوره ها شوند. با این عمل، هم جامعه از پذیرفتن مسئولیت تقدیرش شانه خالی میكند و هم به آرامشی نسبی می رسد. زیرا به طور مقطعی به حل مشكلاتش با قضاوت اسطوره ها نایل می آید. هر چه قدر به قدرت تحمیق ملتها توسط ادیان، ایمان داشته باشیم، نباید از لذت شگرفی كه پذیرفتن آنها به تك تك افراد جامعه می دهد، چشم بپوشیم. انسان همیشه به دنبال رسیدن به وضعیت تعادل روانی است. در یونان باستان هم مسلما بشر نمی توانست به بی پروایی پرومته، زندگی كند. آن گونه زیست، توان می خواست و عملا تعادل روانی افراد جامعه را بر هم می زد. گرایش به اسطوره ها، بعد از ستایش  پرومته، واكنش منطقی موجودی به نام انسان است كه تقدیرا ساختار روانی او به شكلی است كه موجب چنین واكنش هایی می شود. امروزه این واكنش ها را در سطح جوامع، وقتی به صورت جمعی از افراد یك جامعه مشاهده می شود، خیانت تعریف می كنند. این تعریف مسلما آرزوی آرامش روانی برای افراد در یك جامعه را كه با رسیدن آنها به تعادل روانی محقق می شود، كاملا نادیده گرفته!
اما سوال به جایی است اگر پرسیده شود كه چرا یونان باستان چنین درگیر
اسطوره ها بوده است؟!
یكی از علل این درگیری مفرط را باید به موقعیت جغرافیایی یونان نسبت داد. اتفاقات طبیعی چون سیل و طوفان و رعد و برق و... جرقه های بسیار نیرومندی برای تخیل بشر هستند تا برای یافتن دلیل، دست به اسطوره زایی بزند. و طبیعت را جایگاه نیروهای الهی بداند كه نبوغ تراژیك با عزمی راسخ می خواهد آنها را به زانو در بیاورد. تقدیر معمولا بلایای طبیعی را به رخ می كشد و قهرمان را به پایان تراژیكش می رساند. هومر، اولین شاعر تراژیك یونان، كه در عین حال اولین شاعری است كه عنصر تقدیر را در سرنوشت قهرمانانش دخالت داد، در حماسه ی بزرگ خود، ایلیاد و ادیسه، نقاط عطف تراژدیش را همین اتفاقات طبیعی گاه موافق و گاه مخالف می سازند. اگر تراژدی "ایفی ژنی" به وجود می آید، به علت بادهای مخالفی است كه به سوی اسپارت می وزد و مانع از حركت كشتی های آگاممنون می شود. هر چند، خدایان، آگاممنون را به عقوبت گناه دیگری تنبیه می كنند، اما باز این طبیعت است كه وسیله ی اقتدار خدایان روی زمین قرار گرفته. طاعونی كه در ادیپ شهریار بر شهر تب فرود می آید، اگر چه برای لایوس واهالی تب تنبیه عادلانه ای است – به سبب عدم شركت آنها در جنگ های ماراتون – اما باید به عدالت این خدایان شك ورزید.
اما در نهایت نباید نكته ی مهمی را فراموش كرد. در تمامی تراژدی های یونان باستان، محور اصلی وقایع انسان است. همه ی دیالوگها برای اثبات حقانیت او نوشته می شود. خدا همیشه در پیرامون بوده و مورد بازخواست. حتی اگر قهرمان به طور آشكار لب به اعتراض نگشوده باشد، سرنوشت تراژیكش، داعیه ای علیه عدالت خدایان است. بنابراین به جرات می توان گفت كه هیچ شاعر یونانی قهرمانش را بدون حس همدردی در مقابل قدرت ویران گر خدایان تنها نگذاشته! انسان در این تراژدی ها تنها و زخم خورده است. اما بی گمان شاهكار بی بدیل شاعر تراژدی هم هست.
- ادیپ شهریار:
- مقدمه: آنچه بر تب گذشت.
" آفرینش تراژدی گامی است در جهت رهایی انسان از تقدیر شومش كه خدایان بر او رقم زده اند"
باید توجه داشت كه سرنوشت شهر  تب، تنها توسط  سوفكل به تحریر نیامده. بلكه نویسندگان دیگری چون "اسكولوس"، "اورپید" و حتی متاخرتر از آنها، نویسندگان رومی، از قبیل "آوید" شاعر، به این موضوع پرداخته اند. اما چون كار سوفكل، زیباتر و عمیق تر از بقیه بود، بی گمان معروفترین اثر، نه تنها در مورد سرنوشت مردم تب، بلكه در كل تاریخ یونان باستان می باشد. این كه آیا این اتفاقات برای شهر تب روی داده یا نه، جای شك و شبهه است. مسلما طاعونی در این شهر  صورت گرفته، اما اتفاقات قبل از آن، كه زمان وقوع آنها را هم دوره با جریانات جنگ ده ساله تروا می دانند، به صورت های دیگری در  تب اتفاق افتاده و در چرخه ی فلكلور یونان، در نهایت به صورت زیر در آثارشان بازگو شده:
- داستان شهر تب:
كادموس یكی از سه پسر آگنور، پادشاه سرزمین تور واقع در ساحل شرقی مدیترانه بود. خواهر آنها ائورپا، هنگامی كه در ساحل مشغول بازی بود، توسط زئوس ربوده شد و به شكل یك گاو از طریق دریا به كرت برده شد. آگنور به فرزندانش دستور داد كه به جستجوی خواهرشان برآیند. كادموس در جریان آواره گی هایش وارد معبد دلفی شد. در آنجا غیب گوی دلفی به او گفت كه هنگام خروج از معبد با یك گاو نر روبرو خواهد شد و به او دستور داد، در محلی كه گاو زانو بر زمین می زند، شهری احداث نماید. این حیوان كادموس را به محل شهر تب رهنمون كرد. كادموس تصمیم گرفت گاو را به پیشگاه خدایان قربانی كند. چون نیاز به آب شیرین داشت، همراهانش را فرستاد تا از رودخانه ی آرس آب بیاورند. اما اژدهای محافظ رودخانه همراهان كادموس را هلاك كرد. كادموس دست تنها و بدون هیچ وسیله ی جنگی اژدها را كشت و سپس به راهنمایی آتنا، دندان های او را كاشت. سپاهی مجهز از زمین روییدند و چون كادموس نمی دانست با آنها چگونه باید مبارزه كند، سنگی بین آنها پرتاپ  كرد. تا سنگ بین آنها افتاد، به جان هم افتادند و هم دیگر را كشتند، تا این كه فقط پنچ تن از آنها باقی ماند. این پنچ تن سران پنچ خاندان بزرگ تب را تشكیل دادند و كادموس به عنوان شاه تب بر تخت سلطنت نشست. كادموس با هرمونیا، دختر آرس و آفرودیت ازدواج كرد و صاحب چهار دختر به نام های، اینو، اتونوئه، آگاوه و سمله و یك پسر به نام پولودورس شد. بدین صورت سلسله ی اهالی تب شروع به رشد كردند تا به لایوس!
ادیپ، نبیره ی كادموس و فرزند لایوس، در شهر تب زاده شد. اما چون غیب گویی به لایوس گفته بود كه فرزندش او را كشته و به جای او برتخت شاهی خواهد نشست، لایوس ادیپ را به چوپانی سپرد تا او را در كوهستان رها كند و پای او را چنان زخم كردند تا نتواند فرار كند. نام ادیپ به معنی " پای متورم" از همین جا نشات می گیرد. اما چوپان نمی تواند طفل را طعمه ی گرگان بیابان كند. بنابراین او را به چوپان دیگری در آنطرف كوهستان می سپارد. چوپان دوم، ادیپ را نزد پادشاه كورینت، پولوبوس می برد. چون پولوبوس صاحب فرزندی نمی شد، تصمیم می گیرد ادیپ را چون فرزند خودش بزرگ كند. وقتی ادیپ بزرگ می شود و توسط غیب گویی متوجه تقدیری كه برایش رقم زده شده می شود، از كورینت می گریزد تا دستش به خون پولوبوس و همسر او كه ادیپ فكر می كند پدر مادرش هستند، آلوده نشود. در راه او با چند نفر برخورد می كند و بر سر گذر از راه با آنها درگیر شده ،آنها را می كشد. بالاخره ادیپ پشت كرده به كورینت، وارد شهر تب می شود، كه در آن زمان از دست یك ابوالهول در وحشت به سر می برد. ابوالهول معمایی طرح می كرد كه هر كس جواب آن را نمی دانست از صخره ای به زمین پرت شده و كشته می شد. مردم تب كه از دست ابوالهول جان به لب شده بودند، تصمیم گرفتند پادشاهی تب را به كسی واگذارند كه معمای ابوالهول را حل كرده و شهر را نجات دهد. حل معمای ابوالهول برای ادیپ چندان دشوار نبود. ابوالهول از او پرسید كه آن چیست كه در صبح چهار پا دارد و در ظهر دو پا و در شب، سه پا؟ ادیپ، پاسخ داد "انسان".
بدین ترتیب شهر تب از نابودی نجات یافت و ادیپ پادشاه تب شد. ادیپ در ادامه، با یوكاسته مادر خودش ازدواج می كند كه ثمره ی این ازدواج دو دختر به نام های ایسمنه و آنتیگونه و دو پسر به نام های ائتوكلس و پولونیكس است. اما در این زمان طاعون دیگری شهر تب را فرا می گیرد و باعث نابودی مزارع و محصولات می شود. كرئون، برادر یوكاسته، بعد از مشورت با تیرزیاس پیشگو، اعلام می كند تا زمانی كه قاتل لایوس پیدا نشده و به جزای عملش نرسیده، شهر از طاعون رهایی نخواهد یافت. ادیپ مسرانه دنبال قاتل لایوس است. او وقتی از تیرزیاس می خواهد كه حقیقت را برملا سازد و تیرزیاس امتنا می كند، به او و كرئون شك می كند و به آنها تهمت دست داشتن در قتل لایوس می زند. تیرزیاس كه از این حرف ادیپ خشمگین شده، حقیقت را می گوید. كشنده ی لایوس، خود ادیپ بوده ست. ادیپ ابتدا باور نمی كند. یوكاسته نیز باور نمی كند. زیرا بنا بر خواسته خدایان، لایوس باید به دست فرزند خودش كشته می شد. در حالی كه ادیپ فرزند لایوس نیست. یوكاسته متذكر می شود كه لایوس در تقاطع بین سه راه كشته شده. و ادیپ به یاد می آورد كه هنگام ورود به تب در تقاطع سه راه، چند نفر را كشته. ادیپ دچار تردید می شود. در این هنگام از كورینت نیز قاصدی می رسد و اعلام می كند كه پولوبوس به مرگ طبیعی درگذشته. قاصد اما حقیقت دیگری را هم برملا می كند. این كه پولوبوس و زنش پدر مادر واقعی اونبودند. بالاخره وقتی چوپانی كه ادیپ را به پولوبوس داده بود به صحنه احضار می شود و حقیقت را می گوید، همه چیز دستگیر ادیپ می شود. اما یوكاسته منتظر این صحنه ها نمانده. او قبل از ادیپ به داخل قصر رفته. ادیپ وقتی دنبال یوكاسته به داخل قصر می رود، با جسد او مواجه می شود. ادیپ چشمانش را كور كرده و از شهر تب خارج می شود. در ادامه، دختران ادیپ را با وفادارتر از پسرانش می یابیم. در حالیكه پسران او بر سر قدرت باهم به جنگ بر می خیزند، دخترانش، در كنار ادیپ می مانند و او را كه اكنون كور شده، راهنمایی می كنند. ادیپ با حمایت آنتیگونه، در انتظار ورود تسیوس، پادشاه آتن، در قربانگاهی پناه می گیرد. ایسمنه با اخباری از تبس وارد می شود. یك غیب گو پیش بینی كرده، در جنگ بین پسران ادیپ، طرفی برنده است، كه بتواند نظر مساعد ادیپ را جلب كند. هر كدام از پسران سعی می كنند، پدر را موافق