تبلیغات
گروه تئاتر کتل تبریز - ورزیلی‌ها خود ماییم
شنبه 27 آبان 1385

ورزیلی‌ها خود ماییم

   نوشته شده توسط: حمید بالغ    نوع مطلب :یادداشتهای روزانه ،

ورزیلی‌ها خود ماییممرحوم ساعدیاستاد اکبر رادی

نقدی بر نمایشنامه  چوب به دست‌های ورزیل  اثر غلامحسین ساعدی

نامه دوم

استاد اكبر رادی

توضیح :دوم آذرماه 1364 دكتر غلامحسین ساعدی یكی از برجسته‌ترین نمایشنامه نویسان كشورمان در دیار غربت خاموش شد، نویسنده‌ای صمیمی و باصداقت كه جز همراهی با مردم حركتی نداشت. ساعدی نمایشنامه نویس در دهه چهل خوش درخشید، روی صحنه رفتن نمایشنامه «چوب به دست‌های ورزیل» در تالار سنگلج را اهل هنر این مرز و بوم خوب به خاطر دارند.

استاد اكبر رادی دیگر نمایشنامه نویس، در همان زمان اجرای نمایش، تحت تاثیر این اثر شگرف یادداشتی نوشت.
لازم به ذکر است که این نوشته برای اولین بار در سال 1345 و در همان زمان اجرای اثر ساعدی در نشریه‌ای با خواننده محدود چاپ شده:

نان بی حضور تو نان است، دریا بی خروش روح تو دریا، طوّاف دوره گرد هم كنار خرش چه محشر است و چلچله‌ای كه نوكش را در آب فرو كرده است... ..................

ورزیلی‌ها خود ماییممرحوم ساعدیاستاد اکبر رادی

نقدی بر نمایشنامه  چوب به دست‌های ورزیل  اثر غلامحسین ساعدی

نامه دوم

استاد اكبر رادی

توضیح :دوم آذرماه 1364 دكتر غلامحسین ساعدی یكی از برجسته‌ترین نمایشنامه نویسان كشورمان در دیار غربت خاموش شد، نویسنده‌ای صمیمی و باصداقت كه جز همراهی با مردم حركتی نداشت. ساعدی نمایشنامه نویس در دهه چهل خوش درخشید، روی صحنه رفتن نمایشنامه «چوب به دست‌های ورزیل» در تالار سنگلج را اهل هنر این مرز و بوم خوب به خاطر دارند.

استاد اكبر رادی دیگر نمایشنامه نویس، در همان زمان اجرای نمایش، تحت تاثیر این اثر شگرف یادداشتی نوشت.
لازم به ذکر است که این نوشته برای اولین بار در سال 1345 و در همان زمان اجرای اثر ساعدی در نشریه‌ای با خواننده محدود چاپ شده:

نان بی حضور تو نان است، دریا بی خروش روح تو دریا، طوّاف دوره گرد هم كنار خرش چه محشر است و چلچله‌ای كه نوكش را در آب فرو كرده است... این‌ها همه در كادر صحنه (اگر جا بگیرند) موزائیك‌های خوشنمائی هستند كه چشم را می‌نوازند و در یك ارائه موزون به احساسات رقیقه پنجول هم می‌كشند. ولی آیا پاسخی هم به نیازهای دیگر ما می‌دهند؟‌ آقای نرم و بسیار تمیزی به من خواهد گفت: «نیازهای دیگرت چیست برادر، كه اینگونه پای علمش سینه می‌زنی؟» من به این شخص نیمه چاق و بسیار محترم كه عادتاً دوستدار طبیعت بی جان و كاروان در مهتاب است، خواهم گفت: درست است! نیاز نخستین من همان نان است كه آن جا روی پیشخان شما بخار می‌كند. همان پیاز است كه طوّاف دوره گرد ما گاله‌ای از آن را فروخته و اینك كنار خرش چنبك نشسته، مشغول بار كردن چپق است. و شاید آن دریاست كه بی تلاطمی زیر پرتو نقره فام ماه خفته است و چلچله‌ای كه روی سنگ حوض نوكش را در آب می‌شوید. این ها  همه در كادر صحنه بسیار نرم، شیك، تمیزند و انگ تابلوی آبرنگ شما! اما ای شخص خوب! چه ربطی به صحنه ما دارند؟ جلای روح؟ می‌گویید مایه جلای روحند؟ بله،‌آزاد كردن انرژی عاطفی در نمایش ایرانی همانقدر روح را جلا می‌دهد (و پس لازم است.) كه خوف خون در درام اسپانیایی و این بحث دیگری است.

حوف من این است كه آنچه مرا به تئاتر شما جلب می كند، ذرات ذهن شماست كه در صحنه سیال شده است. ذهنی كه نیست؛ اما طرف كه می‌شوی، هست. كه من، عزیز، بی حضور تو نان را روی آن پیشخان دیده‌ام. از خركچی دوره گرد شما هم پیاز انباری خریده‌ام. و در ساحل دریای غازیان و زیر نقره فام ماه ، ای،‌دو دانگی هم در دیلمان آواز خوانده‌ام. (كلبه مجید ما سبیل مردانه‌ای داشت و روبه دریا سیگار می‌كشید، یادت هست؟) پس باسمه این‌ها را برای من نمایشگاه می كنی چه كنی؟ كه نان،‌عزیز، تا به صحنه بیاید و به قلاب كلمه بیاویزد،‌دیگر بیات شده است. من می‌خواهم تو آن سنگك را پشتت بگیری و با مراقبه جوری به صحنه بیایی كه ما از ورای ذره‌های رنگین ذهن تو آن را گل، سنگ، چیز دیگری ببینیم. من می‌خواهم تو در صحنه منتشر شوی، هراس انگیز،‌مثل جن. كه تو هرگاه جنی در درون داشته باشی، اگر عقربی در گلوگاه، اگر جوری پا به صحنه بگذاری كه من از پشت منشور الوان تو نان را آلت قتاله‌ای ببینم، یا نهنگی را درون فنجانی، یعنی كه هرگاه جن تو در آن تكه نان حلول كند، یا در تلاطم دریا، یا در آن چپق لوكس... آری، عذابت الیم است ای هنرمند! كه ما را در مراسم یك ذبح به زایش وحی گونه‌ای دعوت كرده‌ای. زیرا در آن هیأت است فقط، كه دنیای چرك ما به هستی ناب تو آغشته، با چهره‌ای جمیل در صحنه تجلی كرده است.

مصداق حرف و حدیث من این جا نمایشنامه‌ای است كه چندی پیش در تالار 25 شهریور دیده‌ام : «چوب به دست‌های ورزیل»،‌نوشته غلامحسین ساعدی،‌به كارگردانی جعفر والی... نخست بگویم كه من اجرای این اثر را طلیعه‌ای در تئاتر بی‌بضاعت و خاموش ایران می‌دانم و بی‌درنگ به فروتنی، عمق و عظمت آن تعظیم می‌كنم. نمایشنامه‌ای كه بساط پوسیده سلاطین لاله زاری و تئاتر چپق را از صحنه دور ریخته، و خبر از نویسنده جانانه‌ای می‌دهد كه ذهنی مغناطیسی، اندیشه‌ای یكپارچه، نگاهی آرتیستیك و جنی، و لحنی بلند و كنایی دارد. و ما راستش تا به حال همچه حسابی نداشتیم. می‌دانی؟ آمده میدانچه یك آبادی را گرفته، یك مشت دهاتی و مقداری گرا و شكارچی و ماطاووس و یك مسجد كهنه توی آن گذاشته، سپس به اقتضای زاویه و به ضرب قلم چیزی از این كاسته و چیزی بر آن افزوده‌،و هم این‌ها را در اشعه امواج ذهن خود به هم مزج كرده، فوج داده، تابیده، و به این مجموعه ناهمگون ریخت تازه‌ای بخشیده است شكیل و آنگاه رندانه می‌گوید: «آقایان! حالا به «ورزیل» من نگاه كنید!» به عبارت دیگر، ساعدی در این نمایشنامه، عكاس، آینه‌دار،‌دستگاه ضبط نیست كه عینیت مبتذل شده «ورزیل» را پیش روی ما ریسه كند. او هنرمندی است طاغی و جنی كه مانند یك عدسی نورانی میان واقعیت‌های خام «ورزیل» و تماشاگرش قرار گرفته، رنگی از ذره‌های جن خود در فضای صحنه پاشیده، و در این استحاله‌ی رنگ‌ها، این شكست طیف‌های قالبی، ما را در بحران یك تمثیل رها كرده است. و صورت خیالی یك ده، حضور بی تناسب مسیو میان روستاییان و سنگربندی شكارچیان گراز – كه در حقیقت شكارچی آدمیانند – مگر منباب تمثیل نیست؟ (چرا!) و این تعهد به معنای خالص است. ندایی است كه از خون عبور كرده و بلند و كنایی توی صحنه منعكس شده است. بدیهی است قوت تأثیر این ندا بسته به دقت ریاضی هنرمند در انتخاب زاویه‌ای است كه رویه جهان پلشت ما گشوده است تا تشكیلات غاصبانه آن را زیر نشانه بگیرد و عدل در مركز صحنه منفجر كند. و ساعدی در «چوب به دست‌های ورزیل» به یاری یك گروه ششدونگ چنین كرده است.

آری! آن شب جای شما سبز،‌آقایان بد جوری ما را توی سالن میخ كردند. هم از باب این كه روستای خیالی درست كرده بودند تا به تمثیل در پهنه وسیعی از قلمروی آدمی بگسترد،‌و هم به علت اینكه نویسنده توی این روستای نمونه‌وار نگاهی كاملاً نو به موضوعی كاملاً كهنه كرده بود. سرایت خزنده استعمار. و من همین جور تماشا می‌كردم و آهسته فكر می‌كردم كه اگر تئاتر واقعی این است، پس ما خیلی پیاده‌ایم. و ... آقای عزیزم، باید اعتراف كنم نمایش اثر دنباله‌دار و شعله‌وری در من گذاشت كه لهیب آن تا هم‌الساعه فروكش نكرده است.یكی هم شاید به این دلیل كه بی‌خیال و بی توقع چندان به تماشایش رفته بودیم. چه، كمی پیش متن این نمایشنامه را خوانده بودم و ظاهراً مورد بغرنج یا بدیعی در آن نیافته بودم؛ جز آنكه مضمونش گیرا و زنده می‌آمد و آهنگ رشد مرتب و متمركزی داشت و حرف اولش را (چنانكه رسم تمثیل است) موضوع نمایشنامه می‌زد و حتا شما «سرگذشت كندوها» نوشته آل احمد را خوانده‌اید؟ به نظرم سایه محو و ملایمی از اسلوب‌‌های بیانی «سرگذشت كندوها» و بعضی حالت‌های آن روی «ورزیل» افتاده است. كه هیچ مهم نیست. حتا مهم است. زیرا نویسنده‌ای كه تارهای كشنده سالمی در ریشه‌های خود نداشته،‌و در جذب‌های حسی گرفتار اختلال بوده باشد، درخت آفت زده‌ای است مرده ریگ آبایش كه طبعاً سایه‌ای هم به ابنایش نمی‌دهد. مضافاً به این كه در قیاس ما «سرگذشت كندوها» از آغوش گرم یك نهضت ملی باردار بیرون آمده، و لاجرم نطفه كنایی خود را در طول موج معینی از تاریخ معاصر ایران منجمد كرده است كه امروز به علت بایگانی شدن پرونده آن داستان‌ها رد این اشارات تقریباً پاك و ناپدید شده و تنها اسكلتی از قصه توی كتاب مانده است. این است كه ما در تفسیر با برداشت‌های خود غالباً در سطح قصه جلال می‌مانیم و به لایه های زیرین یا به معدن تمثیل نمی‌رسیم. اما نمایشنامه ساعدی نه! این یكی جادار و واقعاً خیال انگیز است. علامت‌هایش دلالت معنوی دارند و اشیاء مناسبات و وقایع در عین روزمره‌گی لبه‌دار، تیز، پر انعكاسند.زبانش نارس و مبتدی، و در همین بافت اما رسیده و با استیل است. و این زبانی است سبك و ساخت ساعدی،‌كند،‌بی‌ضربه، ضد استتیك، مخصوص روستا، قبیله،  غار، بشرهای اولیه،‌زبانی است كال و نیمرخ، و از حیث واژه كم عیار و بی‌ملاط. و  این نه زبان درون است. آن زبانی كه «تیپ» نه،‌رقصی از «شخصیت» های غامض رنگارنگ به صحنه بیفكند و با انتباه و صبوری تاریك‌ترین حفره‌های روان فرد و جامعه را زیر تشعشعات نقد و تحلیل بگیرد. با این همه زبان ساعدی تحركی را بر «ورزیل» استوار كرده است كه خون‌دار و بی تكلف است. كودكانه و باطراوت است. وبنیه‌ای دارد و چاشنی مطبوعی از تكرار و پرسش و بازگردانی جمله‌ها كه به آدم‌های روزمره «ورزیل» می‌آید و با فضای نمایش جوش می‌خورد و صحنه را شیرین و دلچسب می‌كند. شیرین به معنای آن كه روح تلخ معانی تزیینی،‌فولكلورهای آب طلایی و جمله‌های شبه فلسفی گیر نكرده است. (این مطلب ساده‌ای نیست) و شما اگر متن نمایشنامه را قبلاً دیده‌ باشید، اولین احساسی كه با خود از تئاتر بیرون می‌آورید، اینكه در «چوب به دست‌های ورزیل» یك روح نامریی،‌جوهری از جنس تصویرهای نگاتیو موج می‌زند كه توی كتاب مخفی مانده، و تنها در تركیب شیمیایی تاریك‌خانه آقای والی است كه ظاهر شده است. و بی جا نیست همین جا خدا قوتی  برای مجریان، اجماعاً،‌كه متن را بسیار صحیح و به قاعده در صحنه اقامه داشتند و انصاف را كه میزانسن‌های پاكیزه جعفر والی و بازی‌های جذاب انتظامی و نصیریان و سایر خدمتگزاران ارجمند صحنه چنانكه افتد و گویند، خلق مجددی بود و باری، چه وچه.

اما «چوب به دست‌های ورزیل» جلوه‌های دیگری هم دارد، یكیش ریتم، كه یكدست و خوش آهنگ می نماید و در آهستگی‌هایش چابك است و حتا یكدم گسسته نیست و ضربان بالنده‌ای دارد و آدم‌ها توی همین ریتم میزان بندی می‌شوند و خاصه در نماهای عمومی اندازه‌های لازم خود را پیدا می‌كنند. (این امتیاز برجسته‌ای است) و همه این‌ها قدرتی به صحنه داده است كه نظیرش را فی‌الواقع ندیده بودیم. بسیط، بدویة برهنه. جداً عجیب است. اینجا انگیزه‌ها تمام غریزی است. دیدها محدود، حساب‌ها شخصی، رفتارها ممسکانه، حقارتهای تنگ نظرانه به صحنه مسلط، هدفهای آرمانی جای خود را به شعارهای انفعالی داده – به من چه ولش کن و این نیز بگذرد!‌- و شعور حیات اجتماعی به پایین‌ترین درجات ابتذال رسدیه ست. چنین است که در قله‌های ریتم تازیانه برگرده این چلفوزک‌های بدنقش فرود می‌آید و بلای طاعونیان زمین وحشیانه دامنگیر می‌شود... شما نمایشنامه را روی صحنه دیده‌اید و من دیگر داستانش را اوراق نمی‌كنم. همین قدر بگویم كه «چوب به دست‌های ورزیل» ماكت كوچكی از سیستم‌های فشار قوی در وسعت این جهان بی‌عدالت است،‌با روایتی از ریشه بندی خناسان مسلح یك چشم و طرز كار دلالان و مشتریان بازارهای آشفته روی اقتصاد بی‌سیرت ملت‌ها و سپس خروج، یعنی ظهور جنبش های ملی كه در میدان منازعات تاریخی به نبردی مصیبت‌بار برمی‌خیزند. و صحنه با مواد معماری ابتدایی خود برای معارضه نابرابر این گونه‌های انسانی هوشمندانه طراحی شده است :

جهل و خرافه، آسان پسندی و عاقبت طلبی، نوكر بابی و تقدس مآبی، منفی بافی و تكروی،‌شما وكیل و من كوچكتر از آنم... و سرانجام جای تاول شلاق و درد مشترك، و آنگاه همنوایی و لشكركشی و صف آرایی، تا درجه‌ای كه صحنه آهسته باز ، گشوده، گسترده، و آرایش و تركیب آدم‌ها به یك اركستر عظیم جهانی مانند می‌شود. آن‌جا كه در تاریكی سالن برای خودت نشسته‌ای و نرم نرمك احساس می‌كنی «ورزیل» دیگر یك آبادی كوچك با مینیاتورهای روستایی نیست؛ دهكده‌ای است در ابعاد ملی. گرازها انگل‌های محلی و شكارچیان گراز انگل‌های بین‌المللی هستند و ما طاووس همان قوّاد استعمار است و ورزیلی‌ها در حقیقت خود ماییم و دیگر بس كنم كه ساعدی در این نمایشنامه از هیكل قناس عصر ما تابلویی كشیده است به شیوع «موش و گربه» آله گوریك، كه ما در آن قامت خمیده بشریت را زیر پرچم عدل جهانی دیده‌ایم كه به احترام این بشریت خمیده برخاسته، از دور به اهتزاز درآمده است. آری، ساعدی در «چوب به دست‌های ورزیل» نقاش چربدستی است كه روی تخته شستی خود جای لوله‌های رنگ تكه‌هایی از محسوس‌ترین دردهای بشری گذاشته و در پرداخت صحنه‌های این نمایش قلم مویش را به زخم ناسور ما فرو برده است. و آیا این «چوب به دست‌ها...» بشارت دهنده به یك تازه بلوغی در تئاتر معاصر ایران است؟ هرچه هست، اینك پرده كنار رفته است و ما در آن ژرفنای نیمه تاریك شاهدان عینی یك تولدیم؛ تولد جلیل تئاتری كه تماشای آن مایه مباهات انسان‌های دردمند و بازی در كوچكترین نقش هایش فخر هر بازیگر بزرگ و اندیشمندی است. نمایشنامه‌‌ای كه معایبش كوچك است و محاسنش بزرگ؛‌هرچند در هنر عیب كوچك وجود ندارد... آقا،‌یاد آن شبانه‌های مه آلود، یاد آن جاده‌های خیس پاییزی و انگشت‌های ما روی سنگ «سلیمان – نداراب» باقی صفای شما.

تهران، 1345

از : «مجله گردون»